نیمکتی برای سه خدا


برای خدای خود مینویسم


هموکه بیش از همه دوستم دارد


و دوستش دارم


برای او که هرگز تنهایم نمی گذارد


و همیشه بامن بوده وهست...


یادم نمی رود آن شب را


که در پس هق هق هایم


از او یا رفتن خواستم یا رهیدن


رفتن از میان جلبکها


یا رهیدن از قفس


و او به دستم تبر داد


تبر هنوز گرم بود انگار از دست دیگری گرفته بود...


و به من دستور داد" مرا بشکن"


انگار طاقت اشکهای مرا نداشت


و من اورا شکستم


بی رحمانه


پرده افتاد


و من از هجوم حقیقت به خاک افتادم


و وقتی به خود آمدم


خود عابدم را یافتم تکه تکه شده


گوشه ای افتاده


و خود عاشقم گوشه ای در فکر...


نه تبر را دیدم نه خدا را...


انگار این پرده آخر نبود

/ 26 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آميتيس تنهای ديوونه

سلام حنيف جان عالی نوشته بودی.... من الان خونه دوستامم.... واقعا بچه ها هم تحت تاثير قرار گرفته ان و واست يه دست قشنگ زدند.... واقعا هم نوشته ات دست زدند داشت.....

آميتيس تنهای ديوونه

راستی حنيف جان منم با تبادل لينک موافقم .... الان لينکت می کنم توام لينکم کن عزيزم....

بنت الهدی صدر

يه چيزی تهه اين گلوم مونده که اگه نگم نميشه ... چرا تيتر اين پستتون رو عوض کردين ؟...!!!!!!! يا علی

الهه

حنیف جان ما لینکت کردیم خوشحال می شیم ما رو هم تو پیوندات بذاری بازم موفق باشی شعرت هم خیلی قشنگ بود دوباره

مريم

مگه اسم قبلی پستت چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!۱۱۱۱۱۱

مهرداد

و پرده آخر؟ ساده بگويم ، خوب بود و حتی بيشتر هم شايد. ممنون از حسن نظرتون و نقد به جا و درستتون. کاملا درست گفته بوديد. در پناه حق...

گمگشته

زيبا بود... بسيار بسيار... اما در نيافتم... چگونه خود عابدتان گوشه ای تکه تکه و خود عاشقتان گوشه ای در فکر... آيا اين عشق نبود که فرمان تکه تکه شدن داد؟!

گمگشته

پس چرا وجه عبوديتتان مقتول شد؟!

سجاد

عیسی (ع) : وای بر آنان که خدمتکار جسدهای خود هستند ...