نامه سی و یکم

سلام مانا 

 خوشا به حالت که می دانم غرق بوی بهار نارنجی و زیر درختان پرشکوفه خاطرات خزان زده را مرور میکنی،از طرف من به آن کاج همیشه سبز بگو اینقدر دلواپس این درختان پر شکوفه نباشد،اینان مادران زمینند،به مهربانی برگ میدهند،با شکوفه فخر میفروشند و میوه ها را مایه کمال خود میدانند.به کاج بگو اینقدر زیر گوش اینان از خزان نگو،اینان خزان را دوست ندارند. 

مانای من

یادت هست ازت پرسیدم:« چرا هیزم شکن به درختی تبر میزند که روزگاری زیر سایه اش خسبیده و از میوه اش خورده؟»و تو میگفتی:«آن درخت با ریشه هایش آب را میدزدد برای میوه هایش...اجاق خانه هیزم شکن سرد است.اوطعنه ها را می شنود غرولندها را به جان می خرد،اخم میکند و داد میزند ...میدانی چرا؟چون طاقت اشکها و لرزهای کودکانش را ندارد.تو خود بارور که شدی می فهمی که زندگی مبارزه ای نا برابر است...».نمی دانم بارور شده ام یا نه اما نا برابریها را دیدم و دلم شکست و دوستان نگذاشتند شکایتی کنم،اما تو بدان من شکایت دارم،دادرسی میخواهم...

مانای من

 یادت هست در فصل شکوفه ها به نماز که می ایستادم تو در قنوتم گل یاس می ریختی ومن در سجده همه را روی سجاده.سلام نماز را که می دادم اخم میکردم که نمازم را باطل کردی و تو میخندیدی و می گفتی: «مگر گل یاس تورااز چه غافل کرد و یاد چه انداخت؟ و وقتی بغض پنهان مرا میدیدی می گفتی:نترس...ثواب بغض تو از نمازت بیشتر است.چون تو دلتنگ بانوی نمازمی شوی.هموکه خواست صدای منادی تا همیشه بماند... »حالا بوی یاس می اید،کاش کنارم بودی.

مانای من 

 اینجا حدیث از بر میکنند و جواب سلامت را وقتی می دهند که مطمئن می شوند جمله ای در مزمت ان نیامده...و تو آن زمان خنده ات می گیرد که می بینی متن زیر تفسیر گم می شودوعاشقان در مسیر رسیدن به جای انکه رسوا شوند عاقل می شوند...ولی میدانم اگر بودی نمی خندیدی،اما بیا وبرایم از مناجات شمع بگو...از راز پروانه...راستی چرا پروانه بال سوخته تا آخر،تا سحر کنار شمع می ماند؟

 

 

/ 27 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
موسي

يادت هست وقتي راهي تلخ را دوباره مي‌پيموديم با دلنگراني مي‌گفتيم بايد باز گرديم ؟ يادت هست به ميانه‌ي راه نرسيده، بيمِ آنچه در ذهنمان مي‌گذشت، زمين‌گيرمان كرد ؟ و پير مردي كه آمد و از كنارمان گذشت. در همان راهي مي رفت كه ما در آن بازمانده بوديم. عبور كرد و آرام گفت: از تلخي و شيريني راه تجربه اندوزيد ولي نه آنگونه كه زمين گيرتان كند...

موسي

يادت هست وقتي راهي تلخ را دوباره مي‌پيموديم با دلنگراني مي‌گفتيم بايد باز گرديم ؟ يادت هست به ميانه‌ي راه نرسيده، بيمِ آنچه در ذهنمان مي‌گذشت، زمين‌گيرمان كرد . و پير مردي كه آمد و از كنارمان گذشت. در همان راهي مي رفت كه ما در آن بازمانده بوديم. عبور كرد و آرام گفت: از تلخي و شيريني راه تجربه اندوزيد ولي نه آنگونه كه زمين گيرتان كند...

haft

چه خوب است که بوی بهار نارنج را از آن دور ها حس می کنی . . .

شهيده

با سلام... خداوند کرمها را دوست داردِ کرمها هم خدا را دوست دارند به نظر شما آيا کرمها روزی بال پرواز کردن پيدا می کنند يا نه؟ به نظر شما آيا کرمها هم می توانند به دور شمع آب شوند يا نه؟ به نظر شما کرمها آخر به کجا می رسند؟ به نظر شما کرمها چگونه به اطرافشان نگاه می کنند؟ شعاع ديدشان چقدر است يا زاويه ديدشان چند درجه دارد؟ و .... به نظر شما کرم می پروراند يا پرورش می يابد ... و سوال آخر کرم با خداست يا خدا با کرم؟...

قاسم

اگر کسی تا سحر می ماند ديگر نيازی به نوشتن و دلتنگی نبود.

نسيم

چقدر خوب است که کسی باشد برای آنکه مخاطب نامه هایت باشد،‌حتی اگر کلماتت هرگز از نگاه مهربانش عبور نکنند....مانا، مان است و در این نامه هایی که بی شمار مخاطب دارد در قالب عشقی مقدس باقی می ماند...مانا خود تویی یا من یا دیگری...چیزی هست که وحدت می آفریند میان ما که رسالت انسان بودن را بر دوش داریم... چیزی شبیه عشقی دور و دست نیافتنی، چیزی که حتی وقتی او را در آغوش می گیری گویی هنوز کامل نشده است، چیزی گریزنده و اما سخت خواستنی... چیزی یدا در نامه های تو... من نیز نامه نوشتم و هرچند که این حس ایانی ندارد، اما من در نامه ۲۰ قفصه را به پایان بردم....

نسیم

و اما همچنان هر لحظه گویی با او در سخن هستم... من همیشه منتظرم...

سهيلا

اینقدر دل تنگم که نمی تونم چیزی بگم ... قشنگ بود حنیف...قشنگ بود .......... . . نمي دانم بارور شده ام يا نه اما نا برابريها را ديدم و دلم شكست و دوستان نگذاشتند شكايتي كنم،اما تو بدان من شكايت دارم،دادرسي ميخواهم...

گمگشته

درود بر جناب حنيف... نامه رمز آلود و مبهمی بود که حرف های بسياری برای گفتن داشت... نمی دانم اين چندمين پستی بود که نخواندم، مدتها بود به علت مبهمی کامپیوترم قادر به باز کردن وب شما و متهم عزيز نبود و به محض ورود به ادرس شما ؛دان؛ مي شد و صفحه بالا نمي آمد...كه خوشبختانه گويي مشكل رفع شده و زين پس قادرم پستهاي شما رو مطالعه كنم... بدرود