نامه چهارم

سلام مانا

حالا ديگر زود به زود خواب چكاوك ها را مي بينم،خواب آن پرستوهاي ناماندگار عاشق...برايم ننوشتي برايت مينويسم

ماناي من

يادت هست روي تپه مي نشستيم و ريزش باران را نگاه مي كرديم.من به تو مي گفتم اين خاك عاشقانه آغوش گشوده براي باران و تو ميگفتي اين باران به عشق خاك فروميريزد و ما اين عشقبازي را مي ديديم و هم پاي آنها مي خنديديم يادم نمي رود كه هميشه خاك ده ما خيس باران بود

ماناي من

اما اينجا باران نمي آيدگاهي هم اگر بيايد به سنگ مي خورد به آغوشي بسته...من صداي باران را وقتي به درهاي بسته ميخورد ديده ام و صداي آهش را شنيده ام باران به سنگ مي خورد وجاري مي شود...جاري مي شود تا به سويي برسد.گم شود. كنجي براي گريستن...باران كه مي آيد شهر بهم ميريزد.اينجا باران را دوست ندارند اذيت مي شوند...كاش موقع آمدنم چترم را به من داده بودي باران اينجا خيسم ميكند...

ماناي من

نامه ام به باران گذشت.بارانهاي با تو ...باران هاي بي تو...تا دوباره باران بيايد من هم نذر نور و آينه مي كنم تا آن مرغكاني كه از باران ترسيده اند ، كز كرده زيرشيرواني نشسته اند بفهمند كه هيچ چيز باارزش تر از يك باور نيست...باور كن

/ 20 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بنت الهدي صدر

نامه اي از جنس باران... خوندم ، ولي بعدا نظرم رو مي گم . يا علي

آميتيس تنهای ديوونه

سلام حنيف جان خوبی؟؟؟؟ شرمنده بخدا نبودم مسافرت بودم توام که دست مريزاد من که نيام توام اصلا نميای بلاگم

آميتيس تنهای ديوونه

راستشو بخوای من هنوز نامه ۱ و ۲ و ۳ رو نخوندم واسه همين راجع به اين نامه ات فعلا نظر نميدم... احتمالا من امشب آپ می کنم دوست داشتی بيا پيشم

موسی

به لطف روزگار، فقط می تونم بگم زیبا بود...

الهه

ريزش باران را نگاه مي كرديم.من به تو مي گفتم اين خاك عاشقانه آغوش گشوده براي باران و تو ميگفتي اين باران به عشق خاك فروميريزد اين قسمتش معرکه بود خيلی قشنگ می نويسيا!!

بنت الهدی صدر

قرار بود نظرم رو بعدا بگم: هر وقت اين متن رو می خونم نمی تونم تعريف دقيقی از احساس رو راجع به باران توی ذهنم تداعی کنم ... اما بيان احساستون زيبا بود و به مانايی مانا يا علی

سمانه

vaghean khoshhalam ke etefaghi ba vebloge shoma ashna shodam.az matne zibaii ke neveshtid sepasgozaram.

گمگشته

درود بر جناب حنيف... پوزش از تاخير، درگير مراسم ابدی حذف و اضافات بودم؟!!! چرا که در دانش، گاه ما همه چیز به گاه و سر وقت است و به قول ناصر الدین کبیر!! الحمدلله همه چیزمان به همه چیزمان می آید... از نامه چهارمتان نيز لذت بردم، کلماتتان چون نم باران به خاک دل نشست... در خصوص پرسشتان هم، با وجود تلاش بسیار، از طریق آی اس پی من که دیگر به وب جناب ساسانی دسترسی ممکن نیست، و مدام جمله «دسترسی به این سایت امکان پذیر نیست ظاهر می شود»، شما چطور؟