وسط

وسط یک کوچه،وسط یک روز،وسط یک شهر

دستم رو زدم زیر چونه ام و فریاد زدم"باران".یه تاکسی جلوی پام ترمز کرد و شیشه سمت شاگرد رو کشید پایین و پرسید:"آقا تاکسی می خواستید؟" به آرامی خم شدم و گفتم:"نه عزیزم،باران را صدا کردم."نگاهی مرموزانه به اطراف کوچه انداخت وچشمکی به من زد و گفت"خوش باشید" و بعد گاز داد و رفت.دوباره دستم رو زدم زیر چونه ام و فریاد زدم "باران" .دختری که داشت از کوچه رد میشد با ادا و اطوار خاصی از توی کیفش  چتر مشکی اش  در آوردوباز کرد و روی سرش گرفت و به راهش ادامه داد.نمی دونم چرا عینک دودی شو برنداشت.دوباره فریاد زدم "باران".صدای زن همسایه رو شنیدم که از تو خونه شون داد زد:"نیلوفر، انگار بارون گرفته برو رختارو جم کن."اومدم دوباره فریاد بزنم...صبرکردم...سکوت کردم...کسی نپرسید چرا...من هم نگفتم.

/ 20 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جواد یعقوبی زاده

با سلام سعید عزیز امشب که توسط دوست مشترکمان ( گوگل ) تونستم شما را بعد از سالها پیدا کنم بسیار خوشحال شدم . امیدوارم سال خوبی داشته باشی دوستدارت جواد ( نشانی : چند سال پیش اتاق نشریه + انجمن نساجی به همراه ح.جوادزاده و م.حسینی ) با تشکر

روابط عمومی

باسلام و عرض احترام خدمت شما دوست بزرگوار در ادامه سلسله جلسات نقد وبلاگها ، اين هفته با نقد وبلاگ (( زمان بی کرانه ، ایران جاودانه )) ((http://akrane.persianblog.ir )) با حضور دکتر مهدي بوترابي مديريت سايتهاي پرشين بلاگ در خدمت شما دوست گرامي هستيم . لذا بدينوسيله از جنابعالي جهت شرکت در اين جلسه دعوت بعمل مي آيد. پيشاپيش ازحضور گرم و صميمي شما تشكر و قدر داني مي شود . وعده ديدار ما : يکشنبه 1/ 2 / 1387... ساعت 17 الی 19 نشانی: خيابان سيد جمال الدين اسد آبادي ( يوسف آباد ) - خيابان ۲۱ - پارک شفق - فرهنگسراي دانشجو - سراي کتاب با تشکر [گل][گل][گل]

تهمینه

باز هم صدا بزن و.... منتظر سوالی نباش

حسین

نا امید نشو ادامه بده بالاخره «باران» مي‌آيد ...

haft

باران را صدا کردی، هیچ امیدی بود برای پاسخش ؟! اگر آری ، هرجا که می روی در سلام های عاشقانه ات میان ِ بازی کودکانه قدم هایت ، برای رسیدن کنار فکر های بلند خوانده شده کمی آشناتر نجوا کن آن که باید خود، می داند که او را خوانده ای ...

داودسيدي

سلام باران اسم نيست باران آب فرو ريخته از ابر نيست باران اسكناس پاره راننده تاكسي نيست. باران انتظار براي تو براي من و براي هركي كه نامشو باران گذاشتيم. اينطور نيست؟

زهرا

باران بغض آسمان است در رثای کویر سوزان دلم باران زمان می خواهد

حاج علی

سلام ادما همیشه غافل هستند و برا همینم به پیامبر خدا امر به تذکر شده است . پس خرده مگیر که این امر طبیعی است و البته گاهی نیز تغتفل علت آن است . چون تغافل برا بی مسئولیتها بسیار جذاب است

نرگس

میدونی من متنهای کوتاه این جوری رو خیلی دوست دارم,انگار که نویسنده گشته وچند ثانیه ناب رو پیدا کرده....صدا میزنی باران,داری نشونش میدی چرا کسی نمیشنوه اون چیزی رو که تو شنیدی, چرا کسی نمیبینه اونی که تو دیدی....باران......باید صبر کرد..سکوت... ولی تو باران رو صدا زدی اخه گوشای اون پیرزن هنوز اونقدرا سنگین نشده......

نرگس

راستی تک خونی وبلاگت جالب بود