نامه چهاردهم

48oay5k.jpg

سلام مانا

«تو در روزي به دنيا آمدي كه آخرين برگ افتاده بود و آخرين دسته پرندگان رفته بودندو همه درختها هم به خواب ... آري تو كه امدي همه رفته بودن» اين جمله ات كه پارينه در زاد روزم گفته بودي حالا كه تنها ...تنهاي تنها...در بالاترين نقطه شهر ايستاده ام در گوشم نجوا ميشود

ماناي من

پيري به هم گفت:چشم هاي باز رو به جلو و رفتن را پاييدن كافي نيست بايد آينه اي رو به عقب داشته باشي تا از آنچه عبور مي كني و دور مي شوي را نشانت دهد تا يادت بماند كه رفتن و عبور كردن به قيمت گذشتن از چه ها بوده...به اوگفتم:وشايد بفهمي از آنان كه دور ميشوي بر سرشان چه مي آيد؟

ماناي من

مردم اين شهر را اگر رها كني برايت بالاي منبر مي روند و هي هوار هواراخلاق به خوردت مي دهند وانگاه كه مي فهمي پنهاني باده مي خورند در نظرت مي شكنندو حقير مي شوند و خدا نكند كه عزيزي در نظرت بشكند

ماناي من

يادت هست كه نگذاشتي شمع روي كيك را فوت كنم مي گفتي اين بي حرمتي به قانون عاشقان است كه سوختن سهم عاشقاست...حالا اين بالا نمي دانم چرا اتش در شمع نمي گيرد؟نمي دانم مشكل از باد هاي هموارست يا شمع هاي اينجا سوختن را نمي خواهند؟

ماناي من

امسال در اين نقطه ...دراين بالا...به رسم هر ساله نتوانستم كتاب شعرم را اتش بزنم...ميداني چرا؟هم باد بود هم ياد...

ماناي من

امشب با ياد اشكهاي تو زيبا شده و دوست داشتني...ميدانم كه هيچوقت تولدم را تبريك نگفتي و نمي گويي اما مي دانم كه خوشحال ميشوي اگر بگويمت كه مژده بده كه پاييز هم تموم شد

/ 31 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهرام ساسانی

يه وبلاگ ديگه داشتی؟ کجاست؟ آدرسش رو يادم نيست. اينجا هيچ لينکی بهش ندادی؟

سجاد

بازم خودت آقا حنيف...!

نازنين

بادرود...ديری است که باور کرده ام/که ماه مامور است/هرشب/بر بام بدبينی من بايستد/وبربخت اين همه بيگانه ی با هم آشنا/بگريد/وباور کرده ام که هيچ ستاره ای/رسالت فرستادگان را/باور ندارد/ومغرور و مومن/رسالت سنگين خود را /سوسو می کند/ مردم چيزهای بدردنخورشان را می سوزانند مانند خاطرات بد گذشته ويه نامه های بدون مخاطب البته مردمی بی خرد فرهنگ و تاريخ ملتی را سوزاندند .حال تو چرا؟چه خوب شد که ياد مانای با تو بود!ديرزمانيست که حتا ياد مانای را از ماگرفته اند.

حسين

به يك بازي دعوت شدي كه هيچ بازنده اي نداره! (وبلاگمو ببين)

بنت الهدي صدر

شما وبتون رو چرا به روز نمی کنيد !! منتظريم که نامه جديدتون رو بخونيم يا علی

باربي

حنيف تولدت مبارك

گمگشته

چه دير رسيدم برای تبريک ولادت، و چه خوب که ديرتر نرسيدم!... شمار نامه های زیباتون به رقم ۱۴ رسید... امیدوارم مرور گذشته ای هرچند مانا و نامیرا تا به امروز، از حال دورتون نکنه، چرا که شاید بقول سهراب: زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون باشه!

برکه کبود

گفته بودم ميام و از اول می خونم اما نگفته بودم کی؟ حالا اومدم. از اول خوندم تا به اينجا... نوشتی که پائیز هم تموم شد اما زندگی که هنوز به پایان نرسیده، رسیده؟ چرا نیستی؟ قلم و فکرت به قدری زیبا بود که منتظر نامه های بعدی هستیم. مطمئنم که همه منتظرت هستند. امیدوارم خوب باشی و تازیانه های زندگی نتونه هیچگاه از پا درت بیاره و روزی بتونی کنار مانا از شیرینیهای زندگی لذت ببری...