نامه سيزدهم

سلام مانا

لابلاي كاغذهاي كودكي دنبال واژه اي بودم كه ترجمان سالهاي رفته باشد كاغذها پوسيده بود وواژه هامرده...ترسيدم از روزي كه واژه هاي امروزم مي پوسند...

ماناي من

هواي اينجا عجيب زمستاني است و ريزش برفهايش مرا ياد زمستان ده مي اندازد...كرسي گرم كودكي...خنده هاي كشدار مادر بزرگ...و صداي لرزان مادر كه حافظ مي خواند

ماناي من

يادت هست آنروز زير برف گفتي چشمهايت را ببند و رفتي و پنهان شدي...من اول دلم را  به ردپايت روي برف خوش كردم...اما از پي ان نرفتم .ايستادم و هيچ نكردم...تو از بالاي تپه سرك كشيدي...ديدمت اما از پي ات نيامدم.آمدي... در كنارم ايستادي...قول دادي كه ديگر تنهايم نگذاري و پنهان نشوي...راستي چرا نمي توانم دل خوش به رد پاي تو باشم؟

ماناي من

امشب با حافظ نجواي ديگري داشتم:

صبحدم مرغ چمن با گل نو خواسته گفت/ناز كم كن كه درين باغ بسي چون تو شكفت

گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولي/هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

 

/ 44 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنين

بايد که ستون اصلی معبدی که بنا می نهی/آسودگی باشد و ذهن تهی از افکار...وقتی ذهن در خلاء باشد/بنای معبد پايان يافته است/و درون چنين معبدی سکوت تنها ايزد پرستيدنی است(شورشی ۱۶۸) اشراق دل از غم بتان شاد مکن بت خانه به سنگ کعبه آباد مکن اين دير بلا را سرآبادی نيست گو بر سيل خانه بنياد مکن

ماريا

از کجا بفهميم راست می گه یا دروغ؟ بيا پيشم.

موسی

کاش می‌شد واژه های پوسیدنی را از غیر، جداکرد... واژه های پوسیدنی ، هر چقدر زیبا، اما خیلی چیزها را با خود می برند !

موسی

خیلی وقته آپ نکردی !

مهسا

سلام . . . هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت ... روز جهانی مولانا مبارک

بنت الهدی صدر

خوش به حالتون ، اين عموی من واسه شما کامنت می ذاره ولی واسه خود من نه !! ديشب فهميدم به هر حال غيبت صغرای شما مبارک یا علی

مسعود

« ترسیدم از روزی که واژه های امروزم میپوسند » اين رسم روزگاره ، و يک روز خود ما هم خاطره میشيم و اگر مرحمتی شود از خاک گلويمان سوتکی میسازند بدست کودکی بازيگوش که بی پروا در سوتکش میدمد فارق از آينده

در پاسخ به کامنتت در وبلاگم: راست گفتی ، واقعا دست ما نیست که بخواهیم بنویسیم یا نه. بخواهیم هم نمی توانیم ، انگار قلم به گور می شویم.

امير

می بينی ، نوشتن اسمم را هم فراموش کرده ام. بدون نام قبلی را می گويم.

تهمينه

نمی دونم چرا ياد يه چيزی که مدت ها پيش نوشتم افتادم... می خواهم زمان را سوراخ کنم و پيله اش را ترک اينجا تاريک است و من در گذشته حرف می زنم در گذشته فکر می کنم می ترسم می ترسم که در گذشته بميرم