نامه سوم

سلام مانا

منتظر نامه ات بودم كه يادم آمد وقتي كه خسته از اين روزگار كج مدار ميشدي دستت به قلم نمي رفت مخصوصا اين روزها كه هرساله با هم جشن مهرگان مي گرفتيم، يا باهم تا سحر مثنوي مي خوانديم و حافظ از بر مي كرديم

پس بر آن شدم تا من برايت بنويسم

ماناي من

مي خواهم از عجايب اين شهر بگويم.از مردم اين شهر،مردمي كه دلهايشان در پستوي خانه است و آن كتاب مقدس را در خيابان بلند بلند مي خوانند. نمي دانم در پس آن كلمات پوسيده به دنبال چه ميگردند.باور كن صداي پر جبرئيل را مي شنوم كه فرياد ميزندو نويد زايش اسماعيل را به ابراهيم مي دهد،نويد آمدن يحيي را به زكريا.فضا پر از اعجاز است اما مردم اين شهر بي محابا كافرند،بي محابا ملحد،گم در خطوط كلماتندو باور كن با جملاتي كه از اين كلمات ميسازند عاشق ميشوند.

ماناي من

دلم برايشان ميسوزد.يادت هست خرده نا نهايي كه براي ماهي هاي رودخانه مي ريختيم همه شان با شادي به آن نقطه هجوم مي آوردندبراي نان،و ما براي خنده گاهي فقط گاهي بجاي نان،سنگ مي انداختيم و باز هم آنها جمع مي شدند.اينان هم اينگونه اند.به دنبال آنند تا ناني فرو افتد.اما نصيبشان سنگ است و تو ميداني چرا....

ماناي من

اينان نه براي خود كه براي ديگران زندگي مي كنندديگراني كه برايشان از خدا مهم تراست ومن اين روزها احساس شرم ميكنم از خدا....و سخت است اين احساس

براي اينان شده ام كلاغ سياه بدشگوني كه از دهانش جز قارقار ناموزون چيزي خارج نمي شودسنگم مي زنند زخمي ام مي كنند...نمي دانم .شايدبايدبروم

ماناي من

نامه ام طولاني شد...سحر نزديك است و وقت نماز .دلم براي شكوه نمازت تنگ است.برايم نذر كن. نذرنور،نوري كه روبرويم را ببينم. به خورشيدي چون تو پشت سرم ايمان دارم اماافسوس سايه سياه خودم روشني را از راه گرفته نوري بايد تا روشن كند راهم را...

تا درودي ديگر بدرود

/ 32 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهيلا

حسين

صحبت از دم و گربه كردي و اينكه نمي داني کور بود، يا نمی دانست که نمی تواند دمش را بگيرد؟! بنابراين لازم به توضيح است، اگر كور بود كه نمي توانست دنبال يك چيز ثابت، مشخص و معين بگردد! چون طبيعتا موجود كور، هر زماني به سويي مي رود و نمي تواند جهت يابي خوبي داشته باشد و مسير مشخصي را طي نخواهد كرد! بنابراين فرضيه دوم قوي تر به نظر مي رسد! اما وقتي همنوعان وي توانسته اند دمشان را در بغل گرفته و آسوده لم داده و بخوابند، بنابراين او نيز حتما مي تواند اين مهم را به انجام رساند! دير و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد!!

یار استاد

سلام دوست عزیزوبلا گت جالبتر به نظرمیرسه، وبلاگ عشق متعا لی آپ شد منتظزم بیا خوشحال میشم

حسين

اما يوزپلنگ (كه اتفاقا از فاميلهاي گربه هم هست) تا كنون فرصت نكرده به دنب خود نگاه كند، چه برسد به آنكه در موردش فكر كند! آخر وي سريع ترين حيوان جهان است و آنقدر زندگيش به سرعت مي گذرد كه فرصت فكر كردن به دنب ندارد! اصلا وي فرصت فكر كرن به هيچ چيزي را ندارد! اسب و خر و قاطر هم همينقدر كه يه دنبي داشته باشند كه بوسيله آن مگس و ديگر حشرات موذي را از روي خودشان فراري بدهند، برايشان كافيست!! موش ها هم كه هميشه از دنبشان شاكي هستند و گلايه دارند! آخر هميشه باعث به تله افتادنشان مي شود!! و ... و ... و ... و ... بنابراين مي بيني كه طيف گسترده اي از موجودات دنب دارند، اما ديدگاه هر كدام نسبت به آن متفاوت است!

حسين

اما حالا كه بحث دم و حيوانات شد، من هم چند نمونه از آنها را ذكر ميكنم! مارمولك هيچگاه دنبال دم خود نيست و هر جايي مي تواند آنرا جا بگذارد، چون اندكي بعد سر جايش سبز خواهد شد. بنابراين چه اهميتي دارد كه دنبالش بگردد و پيدايش كند؟! مار هم چون همه اندامش دم است! بنابراين هيچگاه به دنبال آن نمي گردد! وي به دنبال اعضاي ديگرش مي گردد! ولي تا كنون موفق به يافتنش نشده است!! فيل هم هميشه از خودش مي پرسد «چرا بايد ته دم من گره داشته باشه؟! گره اي كه هيچوقت باز نميشه! اگه قرار بود هيچوقت باز نشه، پس چرا وجود داره؟!» بنابراين اينقدر نشسته و در اين مورد فكر كرده است كه چاق و فربه شده و ديگر توان دويدن ندارد!!

سجاد

سلام رفيق! آقا راستياتش الان که نيگا می کنم می بينم که من هم بيشتر از همه بنده های خدا با همون به قول تو (مردم اين شهر) دمخور بودم. اما راستش اونا رو تا حالا اين طوری نديده بودم، نه اين که گناه و نا اميديشونو نديده باشم، اما بزرگی دلا و کوچيکی آرزو ها و تنهايی وجودشون هميشه برام مهم تر بوده. راستش فقط تو همين جاها بوده که تونستم زيبايی های هنوز به جا مونده تو دلاشون رو ببينم. همین جاها بوده که خدا رو با همه جزئیاتش بین اهل و عیالش دیدم.... ديدم که چه جوری هواشونو داره و باهاشون می خنده و گريه می کنه. . . راستی!! به مانای خودت سفارش ما رو هم بکن! نور!

بنت الهدی صدر

مانای حنيف : مانا + حنيف = آنچه جاودانه و يکتاپرست است . زيباست ... درودتان مستدام یا علی

بنت الهدی صدر

سهيلا ... !! عالی بود يک يا علی تقديم تو باد ... آقای حنيف اين حرف های زيبا در کامنتهای وبلاگتون بسيار ارزنده ست . يا علی

گمگشته

چه می توان گفت، که واژه و کلام چه حقير است در مقابل اين همه حس نيکو که بی هيچ بخلی به خواننده بخشيديد... سپاس برای بزرگواری چنين... ابر افکارتان، پر باران تر از این باد...

یار استاد

سلام دوست عزیزوبلا گت جالبتر به نظرمیرسه، وبلاگ عشق متعا لی آپ شد منتظزم بیا خوشحال میشم