دانه آخر

به ناگاه <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

تسبيحم پاره شد

وبه دنبال دانه هايش

هزار گوشه را گشتم

وهر دانه را در گوشه اي يافتم

وهر گوشه اي نكته اي

دانه اي يافتم تنم لرزيد

دانه اي ديگر شوكه شدم

دانه اي ديگر گريه ام گرفت

دانه اي ديگر ديوانه شدم

.

.

.

دانه ها را شمردم

يك دانه كم بود

تسبيح را به دور انداختم

آن ديگر كامل نبود

 

/ 15 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
موسی

دوم اينکه به نظر من در باره شعر بر خلاف مقاله های ادبی ، سياسی ، اجتماعی و حتی فلسفی و ... از نظر مضمون نميشه نظر قطعی داد. يک شعر رو ميشه از نظر فنی بررسی کرد ولی از نظر مضمون نه ! نهايتا ميشه نظر شخصی داد و برداشت شخصی رو عنوان کرد. چون ممکنه درباره شعر تو هزار تا نظر(از نظر مضمون) بیان بشه که حتی یدونشون هم از زاویه دید تو نباشه و هیچ کس هم در نهایت به اون منظوری که تو داشتی اشاره نکنه. اين رو همينطوري كلي گفتم !

موسی

اما نظر شخصي من درباره اين شعر. اول اينكه سوژه جذابي رو انتخاب كردي. هزار تا حرف تو قالب اين سوژه(تسبيح) ميشه زد. يه جوريه كه شايد من هم يدونش رو دادم دست مجنون ! حالا اينكه اونم پارش كنه يا نه؟ نمي دونم ! بعدش هم اينكه، نكته نكته ها رو خيلي پسنديدم و بهتر بگم خيلي قشنگ نشست به دلم. فقط مي مونه يه سوال. واقعا بايد تسبيحي رو كه دونه دونه اش تونسته اين همه نكته داشته باشه براي تو، به خاطر گم شدن يك دونه اش ( كه خودش مي تونه نكته اي باشه ! ) دور انداخت؟! اينجاست كه ميگم بايد نظر شاعر رو درباره مفهوم «كامل» بودن، كه در سطر آخر بهش اشاره شده رو جويا شد. منتظر جوابت مي مونم. راستي عكس مطلب هم خيلي زيباست.

مريم

در ضمن با قسمت (( دوم اينکه...)) موسی موافقم و فکر ميکنم نظر دادن در باره شعر اشتباست...

شبلی

خوبی اولا که در مورد گشتن و یافتن چیزی که اینطوری از بین میرود کاری بیهوده است دوم شعر خوبه اما چرا ما باید حرفامونو از هم مخفی کنیم یا ذر قالب ایهام و ابهام بگیم مگه ما هم حکومتی هستیم که از تفتیش عقاید بترسیم . نظرم اینه... و تو یه چیزی دیگه اگه مخالفی میتونیم بحث کنیم به نظرم از مخالفت با اعتقادات جدید واهمه نداشته باش دلیر باش ، مخالف پیدا کردن اغاز بودن تو

مريم

در ضمن کامنت موسی ادامه دارد یا بهتر بگم:ادامه داشته...

تهمينه

چه تلخ است که دانه های تسبيحی که رابط تو واو بود پاره شود

بنت الهدي صدر

عجب حكايتي بود !! تسبيح دور افتاد !!!!!!‌ موقع نوشتن اين شعر بايد كظم غيض مي كردين ، تسبيح دست خودش نبود كه پاره شد ، يا بد بسته بودنش و يا زياد ازش استفاده كرده بودن ، پس حداقل به پاس ذكرهايي كه با اون تسبيح گفتين نگهش مي داشتين ... همه ي ما كاستي هايي داريم اما دور انداخته نميشيم بلكه سعي مي كنيم تا كامل بشيم و بمونيم . خوب بود دونه ي آخر رو مي ساختين .... دور انداختن تسبيح راحت ترين كار بود ! يا علي

سامـان

خیلی پرمعنی بود. پاره شدن تسبیح و جستجو کردن دانه‌های آن، و در آخر هم دور انداختن آن. خیلی عالی. برداشت من از این نوشتهٔ کوتاه و زیبا چنین بود که عقاید و باورهای دینی شخصی (ممکنه اصلاً این داستان شرح حال خود نویسنده نباشه، اما در هر حال وضعیت یک انسانه) بر اثر حادثه‌ای، سهوی یا عمدی، متزلزل می‌شن. سپس او سعی در توجیح کردن و ترمیم دادن رخنه‌های نفوذ کرده در ذهنش می‌کنه. هر بار که به چیز جدیدی برخورد می‌کنه (شاید از عظمت آن) به گریه می‌افته. اما در انتها مشاهده می‌کنه که باور جدیدی که حالا با سعی بدست اورده، باز هم کامل نیست. و کلاً از داشتن آن منصرف می‌شه و اون رو پس می‌زنه. احسنت به تو نویسنده به خاطر تمثیل و قصه‌پردازی قشنگت. خیلی ماهرانه بود.

آیواز

سلام حنیف عزیز متنت را خواندم امیدوارم بهتر از این بنویسی ، حنیف جان بهتر بود دانه آخر را در درونت ، در خویشتن خویش جستجو می کردی . آنگاه آن دانه خود تسبیحی بود نگسستنی وشاید نمود معنی وحدت در کثرت .