نامه بيست و هفتم

سلام مانا

همين حالا يك فوج گنجشك آمدند و روي درخت روبروي من نشستند وبه من نگاه مي كردند،انگار مي خواهند بدانند كلمات چگونه متولد مي شوند.صدايشان را مي شناسم،يكبار صدايشان با صداي اشكهاي تو در هم آميخته بود و من چه خوب صداها را از هم جدا ميكردم.

ماناي من

نمازم را كه سلام دادم،تبسمي كرد و گفت:فقط رويت سمت مابود و فكرت جاي دگر...چرابه قبله خودش نماز نمي گزاري؟خنديدم و گفتم:گاهي اوقات بايد شبانه غسل كرد ...گاهي اوقات بايد شبانه دفن كرد...

ماناي من

امروز گربه اي ديدم كه آرام آرام به سمت گنجشكي مي رفت و گنجشك به دنبال آن كرم خاكي...كرم خاكي را گنجشك خورد و پريد و سهم گربه آن سنگ بود كه پسر بچه به پايش زد...خنده ام گرفت،گربه لنگ به كرم ها چپ چپ نگاه ميكرد.

ماناي من

در نامه ات برايم از ده بگو...از ريزش باران و رويش سبزه وچينش گندمها...ميدانم فصل درو نيست،اما برايم از درو بگو...من آن مرداني را كه با داس مي آيند دوست دارم.

/ 20 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هانيه

تو دنيای وارونه‌ی ما حتی ممکنه گنجشکه گربه‌هه رو بخوره، نه؟!

حامد

نامه های زيبا و درد دل منو مينويسی ! شايد به خاطر همدرديمون باشه که حرف دل من هم هست

گاه نگار

سلام زيبا بود ... ـــــــــــــــــــــــــــ شايد ديگه هممون اخراج شديم ... كي مي دونه ، شايد ... فكر كنم يه زماني زنده نگه داشتن فرهنگ شهادت كمتر از شهادت نبود .. ...................................... گاهنامه به روز شد ...

زهرا

فقط مستر حنيف خان اصل تهراني! براي اينكه حرفت بي پاسخ نمونه مي گم... كه من اويي وجود نداشه براي من! يعني من اونقدر پيش نرفتم كه او را در خودم ببينم يا خودم را در او و يا هر چيز ديگر! تنها كسي بود كه دلم نمي خواست اسمش را عنوان كنم! و چون تقريبا حرفهاي دل مشترك داشتيم در نتيجه سعي كردم كه نشون بدم چقدراو به من نزديك و من به او نزديكم! و اينكه حرف دل اونقدر ساده است كه نيازي به فلسفه بافي نداره و فقط كافيه كه گوشت را روي دل بذاري تا بشنوي... به همين سادگي مي دونم كه اين حرفها را مي دوني خيلي خوب هم مي دوني اما نه من اهل فلسفه هستم و نه دلم مي خواد كه فلسفه ببافم وقتي مي تونم حرفم را به راحتي بيان كنم.

مرمر

دلم برای گربه می‌سوزه که هيچ سهمی نداشت...

هلن

سلام حنيف نامه هات خيلی زيبا بود خوشحال ميشم به کلبه منم بيای قربانت هلن

محدثه

"نمازم را كه سلام دادم،تبسمي كرد و گفت:فقط رويت سمت مابود و فكرت جاي دگر...چرابه قبله خودش نماز نمي گزاري؟خنديدم و گفتم:گاهي اوقات بايد شبانه غسل كرد ...گاهي اوقات بايد شبانه دفن كرد..." این فرای فوق العاده بود...

میثم

یاد آن روز که در صفحه ی شطرنج دلت شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم

میثم و آزیتا

مثل شقایق زندگی کن، کوتاه اما زیبا مثل پرستو کوچ کن، فصلی اما هدفمند مثل پروانه بمیر، دردناک اما عاشق