اپیزود سوم

با صدای بوقش بهم فهموند که باید سوار ماشین بشم. شناخته بودمش .اون روز سیزده بدر تو جمع بچه ها بود و حس می کردم جایگاه ویژه ای بین اونها داره.بعد از سلام و احوالپرسی بهم گفت که بهار ازش خواسته که بیاد و منو خبر کنه ، چون با من کار داشته. نادر قیافه اش تو هم بود.با چند جمله درهم و برهم بهم فهموند که خاطر بهار رو میخاد و الان به حضور طلبیده شدن من زنگ خطر رو براش به صدا در اورده و ازم خواست سد این قصه نشم که ایشون هرسدی رو میشکونه. تازه یادم افتاد که بعد از برخورد اون روز سیزده بدر تو پارک ملت من و بهار چند قدمی با هم راه رفتیم و از هر دری صحبت کردیم.احتمالا همون چند قدم حسادت ایشون رو برانگیخته .چاره ای نبود.من هم تمام ضمانتهای شفاهی رو به ایشون دادم و خودم رو بیرون از تمامی باغهای عالم نشون دادم. وقتی که از خیابونهای اصلی رهاشدیم و داشتیم وارد کوچه پس کوچه ها می شدیم انگار فکری به سرش زد

-اصلا یه کاری می کنیم.من بهت زنگ می زنم و تو جلوی بهار با عشوه با من حرف می زنی تا اون فکر کنه که دوست دخترت پشت خطه

داشتم با خودم فکر می کردم ما پسرها گاهی چقدر حقیر می شیم.قبول کردم. شماره منو گرفت و با چشمانی سرشار از امید منو بدرقه کردددددد تا دم در اتاق بهار.

به در کوبیدم و با شنیدن صدای مبهم زیر دخترونه ای در رو باز کردم.پشت یه میز بزرگ و قشنگ با روسری فیروزه ای رنگی که به صورتش میومد ،پشت به پنجره ای که روبه حیاط بود و جریان سیال نور رو تو اتاق هدایت می کرد نشسته بود وخیره شده بود به صفحه ال سی دی روبروش.اخم عجیبی داشت.. انگار داشت با دقت چیزی رو نگاه می کرد.منو گرم تحویل گرفت و دعوتم کرد به دیدن چیزی که اونو خیره کرده بود.بیشتر دوست داشتم می رفتم و از پشت پنجره بیرون رو نگاه میکردم.پیش خودم گفتم خیلی بی سلیقه است که پشت به چنین پنجره ای نشسته . اگه من بودم حتما  میزرو جوری قرار میدادم که گاه خستگی خیره به بیرون می شدم.به حرکت ابرها...چندتا عکس نشونم داد.عکسها خیلی با کیفیت و قشنگ بودند. در جواب "خودت انداختی ؟" عکاس رو یک ژاپنی معرفی کرد. وقتی عکسها تموم شد ازم پرسید

-چطور بود؟

-خوب بود قشنگ بود

-فقط همین؟

- حس می کنم عکاس تو تمام این عکسها داشت یه حرف رو میزد

-چه حرفی؟

-البته این برداشت منه.عکاس سعی کرده تو عکسها در کنار بی نظمی ،نظم رو نشون بده.یا بگه این یکی خالق اون یکیه.مثلا تو اون عکس دریا که از ساحل شروع می شه و به اسمون آبی بی ابر میرسه، آب تو ساحل بهم ریخته و دارای موجه و کف آلوده.اما هرچی از ساحل دورتر میشی دریا رو صافتر و یکدست تر میبینی و حتی آسمون رو همرنگ دریا میبینی.یا تو اون یکی که درختها رو نشون میده.شاخه ها ی پایینی درهم تنیده و توهم و ضخیم هستند اما هرچه بالاتر میری از پیچ و تاب شاخه ها کم میشه ونازک تر میشن و مستقیم رشد میکنند به سمت نور.یا اون عکس که درختهای پاییزی رو نشون میداد، پایین عکس مملو از برگهای خشک پاییزیه اما در بالای عکس تنه لخت درخت با چند برگ تک و توکه.اصرار عجیبی داشته تا عکسها از بهم ریختگی به سمت ثبات حرکت کنه...همین موقع موبایلم زنگ خورد.میشد حدس زد کی پشت خطه

-سلام چطوری؟

-خوبم ممنون

-خره با عشوه صحبت کن

-تو چطوری عزیزم؟

-...

-چرا عزیزم؟

-....

-باشه عزیزم

-....

-مواظب خودت باش خدافس

ازین همه عزیزم که ریسه کرده بودم حالم بد شد.اما فکر نکنم بهار اصلا توجهی کرده بود. چون کماکان خیره به عکسها بود.وقتی دید که من دوباره دارم عکسها نگاه میکنم گفت

-سعید من حس میکنم هرچی تو این عکسها از پایین به بالا میری عکسها خلوت تر میشن.یعنی المان های عکس کمتر میشه. اینجا ما ساحل وصخره رو داریم که سنخیتی با روحیه آب ندارند پس فرم بهم میریزه یا اینجا پایین درخت نور کمتر داریم اما بالا نور بیشتر میشه. این عدم تناسب نور ساختارو بهم ریخته.یا اینجا زمین باعث شده که تراکم برگها این قسمت دیده بشن.اگر زمین نبود این برگها رو اینجا نمی دیدیم

-البته من فکر میکنم درخت با زمین معنی پیدا میکنه و دریا با ساحل.یا بهتره بگم دریا از ساحل شروع میشه و درخت از زمین. من کاری با عکاس و هدفهاش ندارم اما زائد بودن المانهای بهم پیوسته رو قبول ندارم.اما شاید بهتره اینجوری نگاه کنیم که این یک فرایند روبه رشد رو داره نشون میده. یعنی زاده شدن ،در جستجوی راه بودن، یافتن راه و قدم گذاشتن در راه کمال. من حس میکنم شلوغی برای مرحله جستجوی راهه. قطره دودل میان ساحل نشینی و دریایی شدن.شاخه ها میان زمینی و ضخیم بودن یا اسمانی و نازک بودن ....

زیرلب زمزمه کرد

-ره یافتگان در اقلیتند...

وقتی سکوت منو دید ادامه داد

-آدمهایی که دورشون شلوغه سخت تر میتونند راه رو پیدا کنند تا آدمهایی که خلوت بزرگتری دارند. میبینی تورو خدا چندتا عکس چجوری مارو سرکار گذاشته؟

- من که لذت بردم.البته نه صرفا به خاطر عکسها بخاطر اینکه باعث شد کمی فکر کنم.چون این تصاویر رو تو زندگی زیاد دیدیم .اما عکاس هنرمندانه با کنارهم چیدن اینها که تصاویرتکراری زندگی ما هستند،تصویر دیگری خلق کرد،اما اینبار در ذهن ما...

 

/ 2 نظر / 426 بازدید
غریب دوست

آیا به دنبال راه حلی ساده و عملی برای افزایش آمار وبلاگ یا وبسایت خود هستید؟ آیا به دنبال راه حلی ساده و عملی برای افزایش فروش محصولات خود دارید ؟ آیا از گران بودن قیمت تبلیغات یا فرستادن ایمیل تبلیغاتی خسته شده اید؟ در این مجموعه آموزشی به طرز کاملا عملی به شما یاد میدهیم : 1- چگونه پیج رنکمان را در گوگل بسیار سریع به 10 برسانیم . 2- چگونه بدون ارسال هیچ مطلبی در وبلاگ یا سایتمان روزانه بالغ بر 10000 بازدید کننده داشته باشیم. 3- چگونه بینندگان سایتمان را مجبور بدیدن تبلیغات خودمان و خرید محصولاتمان بکنیم و انگیزه آنها را بتحریک در بیاوریم. 4- چگونه بدون داشتن هیچ لیست ایمیلی شخصی افراد !!! سرور اصلی یاهو را مجبور به ارسال ایمیل تبلیغاتی INBOX ی كنیم 5- چگونه ده ها میلیون ایمیل را مطعلق به ایرانیان را جمع آوری کنیم و آنها را مجبور به دادن ایمیلشان بما بکنیم. بجای اینکه هزاران و میلیونها تومان برای تبلیغ سایت یا محصول خود به سایتهای پر بازدید بپردازی فقط مبلغ بسیار ناچیزی برای خرید این بسته آموزشی صرف کرده و جلوی ضرر و زیان را بگیرید. >>>> http://cdmc.mihanblog.com/post/534 <<&lt

مهدی

سلام دوست من وبلاگ جالبی داری خوشحال میشم با هم تبادل لینک کنیم در ضمن میخواستم اگه ممکنه ازت خواهش کنم که به دوستات بگی منو لینک کنن منم همشونو لینک میکنم بازم ممنون