نامه هشتم

اين را كه ميگويم ناراحت نشو...از خدا گله كردم كه چرا وقتي مي خواهم خيس باران شوم، باراني نيست و خدا مرا واداشت تا ساعتي زيرباران بايستم و بلرزم .آنگاه فهميدم براي باراني شدن فقط باران كافي نيست بايد باريدن را آموخت...ريزش

ماناي من

يادت هست به هر آنچه كه سبز ميشد دل مي بستيم و مي گفتيم چون رشد ميكند زيباست.اما نه اشتباه بود بايد مواظب علفهاي هرز بود. همين هرزهاي سبز نمي گذارند كه درخت وجود نفس بكشد.

ماناي من

ديگر از اين شهر شلوغ نمي ترسم چون تاريك است و مردمان نمي دانند اسير كدامين افسون خدايان شده اند. اما نمي دانم چرا نه دستور ساخت كشتي ميايد نه طوفاني نه مرهم زخمي؟

ماناي من

خواستم به سراغ دلم بروم كه آن مرد كشاورز راديدم كه چه ماهرانه آن مرغ را درون لانه جا كرد.نگاه كه كردم ديدم لانه اش كوچك است اما مرغ قفسي بودو چشمش به دانه هاي مرد كشاورز...دلم را در پستو رها كردم و خيره به درخت روي تپه شدم كه علفهاي هرز را تحمل ميكرد...

/ 41 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بچه هاي فاطمه

سلام ازآشنايی با شما خوشحالم مرا ياد احمد حنيف می اندازيد

فريبا

سلام می خوام بگم که وبلاگتون ماهه

زهرا

نامه نوشتن این قدر سخته ما خبر نداشتیم نمی خوای آپ کنی مگه!!!

مسعود

چقدر حرف واسه گفتن داری !!!!!

امير

بايد که شوريد بر شوريدگی ها بايد بر آشفت بر آشفتگی ها بايد رهيد از دلی که از او می رهد مهر بايد رست از عشقی که در دل معشوق نروست .. سلام مهربون ..آپم و منتظر ..

الهام

هميشه سبز می خشکد ...... اگه حتی بخوای جلوشو بگيری حنيف تلخ می نويسی.... شاد باش

فريبا

سلام مرسی که او مدين به وبلاگم

بنت الهدی صدر

نامه ی نهم تو راه اتفاقی واسش افتاده ؟ يا علی

مرجان نمازي

منظورتون رو از اون کامنت نفهميدم. به نظرم خيلی جالب بود اون ايميل. خواستم بقيه هم استفاده کنند.