نامه پنجم

سلام مانا

حال من خوب است نمي خواستم نامه هايم نگرانت كند.نترس تنها نيستم...اين روزها همدم من برگهاي خشك عاشقي استكه صداي نفس هاي آخرشان زير پاي رهگذران مي شكند . در گوشم نجواي تو را مي شنوم كه چه تلخ از وداع برگ با درخت مي خواندي...عشقي كوتاه و ناماندگار و من به تو مي گفتم:عشق را از برگ بياموز كه زماني كه درخت خواب است ميميرد...

ماناي من

هوا نم نمك سرد شده و فصل كوچ پرندگان فرا رسيده.پرنده ها را مي بينم آزادانه با هم مي روند.كاش اين زندگي به من هم مي آموخت  كه چگونه اين پرندگان از خانه دل ميكنند و دل به هم ميدهند و با هم ميروند

ماناي من

دوش ماه كامل بودو من انقدر به سمتش راه رفتم تا به من شعر جديدي هديه كند اما او چنين نكرد.درس جديدي به من داد. تصميم گرفتم اگر روزي خدا را در مسلخ وجود قرباني كردند من با كلمات معجزه كنم

ماناي من

اين روزها دچار دودوتاي زندگي شدم وبه داشته ها و نداشته هام فكر كردم.ديدم تنها ثروتم تويي كه حاصل عمر مني.تنها چيزي كه برايم مانده...برايم بگو تا كي ميتوانم ثروتمند ترين باشم؟

/ 16 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

۱ـ عشق در اوج اخلاصش ، به ايثار رسيده است. و در اوج ايثارش ، به قساوت.(شریعتی) اگر اين جمله رو باور داشته باشيم ، می تونيم جدا شدن برگ از درخت رو ،عشقی مانا ، بدونيم... ۲ـ پرندگان همَ ،راحت میتونن از خانه دل بكنند ،چون ، با هم هستن و مهم تر از با هم بودن ، دلهاشون با همه... ۳ـ در دو دوتای زندگی ، هميشه و تا ابد ، داراترينی اگر که ،دو چيز رو داشته باشی: خدا و عشق.

مريم

مانا قطعا منتظر ديدن معجزه کلماتته که با اذن خدا نشون بدی ...پس بيشتر از اين منتظرش نذار .

زهرا(براي مانا)

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش ماييم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم هر پسين اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟ اي راز اي رمز اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

سهيلا

حنيف عزيز ...شايد آن روز كه گل مي پژمرد به بهار ايمان داشت.... اين خشكي پايان عشق نيست سفر عاشقيست ...جاده اي كه به آغاز منتهي ميشود ... تا بهار عاشقتر بازگرديم........ منطق حضور بالاتر از حضور است ..به فراسوي انسان سفر كن ..جاري شو بدان جا كه چيزي براي درك مستقيم نيست ... گنجينه ات در سفر نهفته است ..اما كجاي جاده معلوم نيست ..ارزش واقعي در حركت است..جاده سراسر گنجينه است ..از جاده هاي بي كاروان نترس ..بذر گلها را با خود ببر ..و اگر خواستي نشانه اي براي آدميان بگذار ...تنها مسافر باش ودر ديده ات بزرگي را وسيع نگه دار...آنگاه تو خود معجزه اي براي جهان خواهي شد......................

سهيلا

واقعا عالی بود ....آشوب درونيتون و گرفتگی دل و آه هاتون تو نوشته موج ميزد نميدونم واقعا اينجوری بوده يا نه اما من مي شنيدم.....صبور باشيد هر پاييزی به سر مياد چه در قلب چه در طبيعت..اين قانون زندگيه.......پيشنهاد ميکنم کاست (نامه ها) از سيد علی صالحی با صدای خسرو شکيبايی رو گوش کنيد به حال و اوضاعتون می خونه و تسکين واقعا عالييه

الهه

بوسه ی باد خزونی با هزار نا مهربونی زیر گوش برگ تنها می گه طعمه ی خزونی برگ سبز و تر تازه رنگ سبزشو می بازه غرق بوسه های باد و وحشت روزای تازه می کنه دل از درخت و می شه آواره ی کوچه کوچه ای که یادگار روزای رفته و پوچه می شینه گوشه ی کوچه ،چشم به آسمون می دوزه می کنه یاد گذشته ، دلش از غصه می سوزه یاد باد یاد گذشته شاد باد، این دلو زرد تهی در حسرت دیدار باد یاد روزایی که کوچه زیر سایه ی تنم بود مهربون درخت عاشق مست عطر نفسم بود سهم من از بوسه ی باد ، چی بگم؟ای داد بی داد همه زردی و تباهی مردن و رفتن از یاد ----------------------------------------------------------- الان غمگينی؟ يا شادی؟؟ به نظر من هرچی که باشه فرقی نمی کنه حس قشنگيه! با تمام وجودت ازش لذت ببر و استفاده کن

گمگشته

درود بر جناب حنيف... از اين نامه هم چون نامه های پيشين لذت بردم... هميشه ثروتمند باشيد... .................... در خصوص آدرس جديد جناب ساساني، اين ادرس جديد ايشان است : http://www.bahraam-sasani.persianblog.ir ... من هم بروزم...

بهرام ساسانی

دوست عزيز اشتباه نکنيد. ميدانيد که بعضی اوقات پرشين بلاگ قاط ميزند و اصلا کامنتها را نميتوان باز کرد. اين اتفاق برای من افتاد و توانستم به بخشی از دوستان خبر دهم و بخشی ديگر باقی ماند. حتا گمگشته نيز باز نميشد و من نتوانستم در وبلاگ او خبر دهم بلکه از طريق ياهو مسنجر به او اطلاع دادم اما آی دی شما را که نداشتم. بنابراين شتابزده نتيجه گيری نکنيد. هنوز فرصت نکردم به هيچ دوستی خبر دهم. اميدوارم همه شما را ببينم.

تهمينه

نميدونم چرا بعضی وقت ها دلم می خواد بدونم مانا چی می گه؟؟؟ شايد بد نباشه که از زبان مانا هم بنويسی...