نامه بيست و سوم

سلام مانا

مي گويند بهار آمده اما اجاق خانه ما هنوز روشن است،اين روزها به رسم تقويم همه خوشحالند و انگار خستگي يك سفر را در مي كنند،اما مي دانم كه حتي زحمت پوشيدن رخت سفر هم به خود نداده انداما،به رسم رسيده ها مي افتند.

ماناي من

وقتي روبرويم دريا باشد و باران همنشينم،آرام موج مي خورم،اما ساحلي نيست تا مرا در يابد.

ماناي من

اين روزها باز از شهر دور شده ام...سحرگاهان كه نور كمي پهن آسمان مي شود،خروسكان اينجا شروع به خواندن مي كنندوساعتي بعدهمه مردم اينجا بيدارندو كسي انگار نمي فهمد دوباره آفتاب آمده.انگار به آمدن هرروزه آفتاب عادت كرده اند.راستي چرا خروسكان اينجا به آمدن آفتاب عادت نمي كنند؟شايد از روي عادت سحرگاهان مي خوانند.

ماناي من

طنين صدايت هنوز در گوشم است كه:« موج باش وعزم ساحل كن ونينديش به اين كه ساحل سنگيست».كاش به رسم تقويم با هم سر سفره مينشستيم و با خدا از حال مان مي گفتيم

/ 26 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهيلا ملکی

كاش به رسم تقويم سر سفره مينشستيم و با خدا از حال مان مي گفتيم این روزها نوشته ام که بوی بهار گر چه برایم چون دور نیست اما هنوز با لبخند کودکان با چراغهای روشن خانه ها حتی در تاریکی اتاق خویش به جشن رویش می روم....و چه راست می گویی که ما مردم به رسم از راه رسیده ها می افتیم بی آنکه زحمت سفری برده باشیم ...اما چه کنم که خستگی در صورت پیر و جوان موج می زند و من به تنها بهانه ها برای لحظه ای شادی و خنده شان هنوز دل خوش...

سهيلا ملکی

(وقتي روبرويم دريا باشد و باران همنشينم،آرام موج مي خورم،اما ساحلي نيست تا مرا در يابد) ...اما برای من غوطه ور خوردن در ساحل هم کافیست حتی بی ساحل ...و این خشکی دریاست که مرا بی عمق غرقه می سازد و فنا نه دوریه ساحل......گاهی اوقات وقتی بهترین نیست داشتن خوبها مرا نیکوتراست.... عادت،؛رسم معمولیست گاهی بد و گاهی خوب ...اما ای کاش هرگز به زشتی ها عادت نکنیم و در زیایی ها حقیر نشویم ... چه سخت می شود اگر کرکسان سهم بیشتر دنیای پرندگان گردند و هیچ پرنده ای لب تر نکند .فکرش را کرده ای؟؟؟؟؟؟

تهمینه

دیشب کتاب بار دیگر شهری که دوستش داشتم را می خوندم یه دفعه یاد شما و مانا افتادم. کاش همیشه باشید...مانا هم باشد و این نوشته ها نفس بکشد.

گاه نگار

وما هنوز در محاصره ايم چه آن بيرون از وجود كه تمامي پيرامون مارا دشمن گرفته و چه آن درون كه تمايلات نفساني امان از ما بريده ... . . . گاهنامه به روز شد ...

مريم

گرمی دلها نه به بهاره نه به زمستون و نه به حضور خورشيد تو آسمون... خدا کنه که اجاق دل آدما هميشه روشن باشه تا منتظر اومدن و رفتن فصلها ، نباشيم...

سها

سلام ...سال نو مبارک...من برگشتم

محمد

این چه سری است ارباب؟!

سجاد

سلام استاد! موندم که مانای تو، تو اين اوضاع و احوال، به کدوم دم معجزه گر، می خواست اينهمه طلسم رو بشکنه؟ نمی دونم کدوم قفل و دریچه رو باز میکرد. بد جوری فکری ام! بد جوری دلت گرفته، همين يکی رو هم که باز کنه بسه! يا حق!

مرمر

سلام چقدر جالب می‌نويسی. مثل کتاب بار ديگر شهری که دوست می‌داشتم- نادر ابراهيمی. خيلی ممنون که به من سر زدی.

زهرا

آهاي حنيف خان! چرا اپ نمي كنيد؟!!