روز الست

یکهو از خواب پرید.جبرئیل را خواند گفت :چه خبر شده؟ جبرئیل گفت هیچ ابراهیم بالاخره بتها را شکست . فکری کردو گفت :به ابراهیم بگو آن خانه خراب را دوباره بسازد .به شکل مربع باشد و درونش خالی  . بگو به رسم هاجر مومنان هفت بار دورش بچرخند .بگو به رسم هاجر مومنان میان دو تپه صفا ومروه هفت بار بروند و بیایند. نه بدوند نه راه بروند...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بگو به مومنان بگوید"بیایند ببینند بچرخند تابرسند"وزیر لب بدون آنکه جبرئیل بفهمدگفت :"اگر بفهمند"

جبرئیل گفت :با این کار آس برنده ابراهیم که رو کرده سوخت میشود.

او گفت :ابراهیم...نه ابراهیم مرد این قصه نبود.سه بار گفتم تا راضی شد فرزندش را -هموکه خودم با التماسهايش به اوداده بودم-قربانی کند تازه تطمئن القلوب هم بود . مرد میدان من خواهد آمد . او به خاطرمن به این خانه هم پشت میکند. او بخاطر من تکفیر میشود .او به خاطر من نه یک فرزندش که تمامی آنها را هبه میکند...آس برنده دست اوست...

آرام شد انگار خاطره خوبی را مرور میکرد و بارامی خوابید ...نمی دانم شاید هم مرد

آن وقت من وجبرئیل بی سرو صدا از ملکوت مشغول دیدن گوساله پرستی قوم برگزیده شدیم...

بعد جبرئيل با انگشت جنگلی را به من نشان داد وگفت :تو در ان جنگل گم میشوی  مسیر را به خاطر بسپار تا جان سالم به در ببری...

ومن آن مسیر را فراموش کرده ام...

 

/ 60 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حنيف(برای کاوه)

رسم زندگی اينگونه است برادر... وقتی در کنار قايق سواری ديگران (موج سواری)کاری جز سيگار کشيدن ازما برنمی آيد.بايد هم با مطربان هم نوا شدو به رقص آمد... اما عزيزم ما همديگر را داريم با يک زبان مشترک...وتصميم داريم ديگر سيگار نکشيم وميرقصيم اما نه با نوای مطربان شهر با نوای آه دردمندان مظلومان که فکرشان قرنطينه شده است...

حنيف(برای کاوه)

و دوست من جواب های تو هوی بود و دراين ميان درس هايی بود که هم من اموختم و هم اميدوارم تو بياموزی تو به دوستان نا ديده خويش جفای زيادی کردی ولی با انکه نيت را گفته بودی اما اين نحوه برخورد هم دور از ذهن نبود...ذهن خسته ات را پالايش کن و بدان رهروان اين طريق از مرام راه باخبرند...

حسين

غمنامه ايست درد را ديدن، درد را افزودن، درمان گريختن و درد كشيدن از دردهاي خود خواسته و دردهاي خود ساخته و دردمندانه درد ساختن از نگاه دردمند و در دام درد افتادن ... من در اين درد تاريخي هــــــــــرگــــــز سيگار نمي كشم كه دودش جلوي چشمانم را مي گيرد و جلوي نفس همنفسانم را نيز. با خود مي انديشم، سوار بر قايق انديشه شدن به، كه ناتوان از ساختن و راندن، تا كي ساخته شوي و رانده شوي؟! و چه نزديك است در ماتم اين درد غمگنانه چله بنشيني و در چهلمش ميخي بر كف يابي و بر كف قايق ديگران كوبي تا به گل نشسته و چون چو چله نشين غم و درد شوند چنين درد كشيدني، درد و رنجِ «بودن» را صد چندان مي كند و تا خود را همزاد درد و شب سرد يابي ... و چه بهتر كه خود را اسير تب و درد و شب سرد نكنيم و پیکر زخم خورده خود را، چون ذهن در بندمان، در بند نكنيم و به جاي آنكه با سيگاري نفس ديگران را بند آوريم خود نفس بكشيم ... دم ... بازدم .. دم ... بازدم ... ... ها .... هــــــــ

آميتيس تنهای ديوونه

حنيف تو معلوم هست کجايی؟؟؟ يه سوال پرسيدما.. خوبه تو راهی که دارم ميرم واقعا رو در روت در نميام که بخوام سوال کنم... چون عمرا اگه جوابمو بدی... به کارات برس... يا حق خداحافظ

جريان زنده

سلام دوست من هیچ راهی دور نیست اگر در آن راه زنده باشیم و زنده فکر کنیم. سری بزن و نظرت رو بگو.ممنون.

یاراستاد

ممنونم سرزدی اگر همه مطا لب را بخوانی دستنوشته ها را هم میتوانی بخوانی

سجاد

هنوز خوابيده است... گويی ديگر نمی خواهد راه نمائی بفرستد برای ما در راه مانده ها... برای همه من های گم شده! . . ديگر آس را رو کرده، در اوج. بازی را به هر کس ديگر سپرد و خوابيد و گم شده هايی ماندند که عاقبت آس را خواهند يافت که جز آن چيزی نيست... گم شده هايی به راستی خود گم کرده!

paniz 404

سلام وب جالبی داری[تایید] به منم سر بزن....دست خالی بیرون نمیای![گل]