قبله گمشده ۲

وقتی تابوي خدا در نظر بشر شکست و اطمينان وچيستي اش به خداي پيامبران کم شد مشغول خود شد تابع اخلاق . تابع اخلاقي شبيه اخلاق عملي کانت .در اين دلمشغولي ها هيچ تفاوتي ميان يعقوب پيامبر و زليخاي هوس باز نيست . يعقوب فارغ از همه ايمانهاو توکلها آنقدر در فراق فرزند مي گريد که نابينا مي گردد. او عاشقانه ستايشگر يکي از فرزندان يازده گانه اش مي شود .فرزندي که گرگ خورده است . ده برادر ديگر آن را در چاه انداخته اند .ده برادر تربيت شده مکتب يعقوب پيامبر.همانهايي که سالها بعد در خواب يوسف همچون ستاره درخشان در حال سجده ديده ميشوند. اگر اين تناقضات را باور کنيم . مي بينيم تاريخ انبيا هم مملو از نگاههاي اومانيستي است . نگاههايي از جنس بشربه بشر. حالا اين بشر بي توجه به خدا کار خود را مي کند تا اينکه به ته چاه ميافتد و اسير مي شود . اسير همين روابط بشر با بشر.آنگاه متوجه صدا ميشود . صداي جرس کاروانيان و اميد به افتادن دلو.انگار صداي خداست و انگار با خدا سخن ميگويدو آن دلوبه ريسماني آويزان است به درازاي آسمان تا ته چاه .و خدا پيدا ميشود...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و خدا آنطرف ريسمان است و بنده را بالا ميکشد. بالا ميايد بالا ميايد و دوباره به جامعه مي پيوندد و دوباره در شلوغي بازار مصر ميان خواهشهاي اهل هوس خدا دوباره گم ميشود.

ولي حالا خنده ام ميگيرد . فکر ميکنم انگار قرار نيست اين خدا خدايي کند . او لذت همين را ميبرد که در کنار بنده اش است بي منت. انگار اين بنده قرار است خر خود رابراند و هروقت به مخمصه خورد خدا خدا کند و اميد به افتادن دلو...

به نام خدا يه روز سي تا مرغ جمع شدند که برند ملاقات خدا رفتند و رفتند تا در کوه قاف .. هيچ نديدند هيچ .. سي مرغ به ملاقات سي مرغ رفته بود . او در هيچ وجود دارد وجود دارد وجود دارد در هيچ...

 

/ 10 نظر / 8 بازدید
مريم

هنوز جواب اون قبلی رو ندادم ، يه پست جديد گذاشتی که!!!

ساناز

سلام(رييس ذليل)ميبينم که رييس اولين کامنت رو گذاشتن میگم رییس خوب موندنا بابا مدافع حقوق بانوان ... بابا زي زی ...با اوون کامنتت نشون دادی تو هم دسته کمی از حسين ندارياقابل توجه موسی عزيز:اوون يه تيکه رو خوب اومدی...مرسسسسی

ساناز

البته لازم به ذکره که رييس عزيز ما هستند و خود من احترام زیادی براشون قائلم ...

بنت الهدي صدر

مطلب فوق العاده جالبي بود !!!!!!!! من هم مثل صاحب اسمم ( صدرالمتالهين ملا صدراي شيرازي) كلي با مباحث فلسفي حال مي كنم ... ولي يه چيزي بهتون مي گم اونم اينه كه خيلي نفرين بدي در حقم كردين !!!

بنت الهدي صدر

بازم كامنت ۵ ام : خودتون بايد دعا كنيد تا از اونچه كه گرفتارش شدم نجات پيدا كنم ... يا علي

مريم

نمی دونم چرا هر کار که می کنم نمی تونم در باره اونچه که نوشتی،کامنت بذارم...در عين اينکه يه دنيا حرف مشيه در اين باره زد اما،نميتونم اونا رو به زبون بيارم و در قالب کامنت بنویسم...این بحثی که مطرح کردی خيلی برام جالبه.

مريم

بايد يه روز مفصل در بار هاش صحبت کنيم

موسی

«به نام خدا ! يه روز سي تا مرغ جمع شدند که بروند ملاقات خدا. رفتند و رفتند تا در کوه قاف .. هيچ نديدند. هيچ . سي مرغ به ملاقات سي مرغ رفته بود . او در هيچ وجود دارد وجود دارد وجود دارد در هيچ...» اما لانه سي مرغ در قاف نبود. بر سر چوبي بود سرخ ! سرخ شده از خونهای شك و ترديد و تناقض.... و خدا آن چوب سرخ را دوست داشت و از ديدن آن لذت مي برد... بيشتر از تمام دلوهايي كه به ريسمانها آويزانند ، به درازاي آسمان تا ته چاه ... خدا كناري ايستاده بود و مي خنديد. كنار آن چوب سرخ...