معنی سکوت

 

وقتی عزم سفر کردم چمدانم را بازکرده و هر آنچه فکر میکردم مورد نیازم است برداشتم اول خدا را از لب طاقچه برداشتم تبسمی داشت وخاک کمی رویش نشسته بود .خاک را زدودم و اورا در چمدان گذاشتم. دنبال کتاب مقدس گشتم خاک رویش را پوشانده بود.انگار سالیان مدیدی خاک خورده بود. خاک آن را تکاندم بوسیدم ودر چمدان گذاشتم -انگار هنوز هم انتظار معجزه از آن داشتم –بر چمدانم قفل نهادم و از کلبه خارج شدم .جبرئیل را دیدم تند به سمتم می دوید .پرسید:مسافری؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

گفتم:آری.گفت:کجا؟ گفتم:زمین.گفت:آنجا پر از آدمیانی است که خون میریزند فساد میکنند...گفتم:میدانم آنچه نمیدانی . خندید.گفت:بعد از خدا توخلیفه ای تو جانشینی .آدمت را نشانم بده تا سجده اش کنم .گفتم:قصه من نه آدم دارد نه بهشت نه درخت ممنوعه.خوشحال شد و بر من سجده کرد وسنگ شد. انگار بی اذن خدا سجده کرده بود.رو به آسمان کردم و پرسیدم :چرا؟و چيزی جز سکوت نشنیدم...سکوت.

از فردای آن روز روی تاقچه خانه من به جای خدا مجسمه جبرئیل بود که هرگز خاک نخورد

/ 28 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nasrin

سلام. حنيف چرا در قصه‌ات خدا و کتاب مقدس غبار داشتند؟ مخصوصا کتاب مقدس! چرا زمانی که تو خود معجزه‌ای از کتاب انتظار معجزه داری؟ فهميدن تو دشوار است! شايد بخاطر ماندن و سفر نکردن باشد چون وقتی سفر کردی ديگر از غبار هم خبری نبود. پایدار باشید.

موسی

سنگ بی سر ، به ز سَرِ سجده گر...!

حامد

پس پشت مردمکانت. فرياد کدام زندانيست کخ آزادی را به لبان براماسيده ی گل سرخی پرتاب ميکند...!؟

مريم

تهمينه به من ميگه : همه اس تقصيره توئه که اين صعود و نزولو مطرح کردی ولی جدیيا!تحليلت خيلی جالب بود و البته خيلی شبيه به بخشی از منظور واقعی تهمينه از شعرش

زهرا

عشق نردبان عروج و صعود آدمی از خاک بر افلاک است و اسیران عشق از تعلقات هر دو عالم آزادند. من فکر می کنم شما یکی از این آزاده ها هستید!! خوش به حالتون

ساناز

سلام زيبا بود ...................... در ضمن عکست اصلا شبيه خودت نيست حنيفاز خودت خيلی بهترهببخشيد خوب

گمگشته

دوست بزرگوار درود... چه کرده ايد با اين آخرين پستتان... زيبا، مبهم، اما نه متناقض... چرا که به گمانم نمادها به زيبايی جايگزين يکديگر شده اند و ضديت و تناقض ملموس و به عينه ای را نمی توان يافت... تنها بسیار پیچیده بود... به جهانی دیگر می مانست، فارغ از هستهای دنیوی و اخروی...

گمگشته

جناب حنيف درود، ما بيشتر از اينها ارادت داريم خدمت شما و وبلاگتون... اگر گاه بی گاه سر زديم نه به جرم کم کاری و کم لطفی که به خاطر درگيری که چه عرض کنم اندکی زد و خورد با امتحانات بود... که الحمدلله ظاهرا تا اینجا به خیر گذشته... القصه زین پس مکرر مزاحم وبتون خواهیم بود... بدرود

حسين

سعيد عزيز، چيزايي كه نوشتي رو به حساب لطفي ميذارم كه به من داري. وگرنه ما در كنار هم رشد كرديم و اگه چيزي آموختنيم، در كنار هم بوده. هيچوقت هيچكدوم از شما فرشته ها رو پشت سرم حس نكردم و از اينكه شونه به شونه شما حركت مي كنم هميشه لذت بردم.

سيد وحيد حسينی

ما شاگرده شما هستيم مطلبت رو بيشتر از لحاظ بار حسيش خوشم اومد با اينکه متن خوبی داشت افتخار همنوردی بديد