نامه نهم

سلام مانا

هميشه از كودكي دوست داشتم كه با تمام افقهاي باز نسبت داشته باشم و خدا را شكر كه در هيچ كتاب مقدسي ايه اي نيافتم كه مرا از كودكيم جدا كند

ماناي من

ديشب ياد روزي افتادم كه با دوستان به تپه ميرفتيم و من صندوق خرمالو را مي آوردم.همه تك تك آمدند و دانه دانه خرمالو برداشتند و با شادي مي رفتيم و من هم از شادي آنها شاد بودم. به تپه كه رسيديم به صندوق خالي نگاه كردم ،ديدم حس خودم را دارد،دلم نيامد دورش بياندازم.آنوقت تو آمدي نگاهي به صندوق خالي كردي و نگاهي به من و بي انكه بپرسي يك طرف ان را گرفتي و هر سه با هم برگشتيم .راستي ما چرا از خنده مردم نمي ترسيم؟

ماناي من

هواي درختها را داشته باش كه اين روزها هم برگها مرده اند و هم پرندگان رفته اند .يادمرثيه برگ زير درختها بخير...ياد دعاي مسافر در فصل كوچ پرندگان بخير...يادت هست من ميگفتم شوق رسيدن است كه پرنده دل از خانه ميكندو تو ميگفتي پرنده بي هم زبان شده،برگها مرده اند و درختها خوابيده اندو پرنده ها به حكم زنده بودن زندگي مي خواهند...

ماناي من

ببخش اين نامه تاخير شد.صداي باران نمي گذارد. مي دانم كه الان كنار پنجره اي و دل به صداي باران داده اي.من هم با باران هم نوا شده ام...

/ 23 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزانه

سلام! سمانه دوست خوبش منم و بايد بگم .اره اتفاقا ما دو تا تو اين ۵ ساله با هم قهر نکرديم.......بحث چرا فراوون...ولی به دلخوری نميرسه......اتفاقا يه بار نشستيم بره هم همه ی موقع هايی که از هم ناراحت شديم و گفتيم........محشر بود!

نازنين

سلام نه بايد از خندهءمرد م ترسيد نه از اخمشون! مخصوصاْوقتی پای يه صندوق خرمالوی مهربون و با احساس در ميونه

بنت الهدی

توی اين پست يه رازی هست که به نظرم هر کی به آخرش می رسه چشماش سرما می خوره ! با باران هم نوا شدن ... چشم ها تب دارن . . . . . آن تی بيوتيک تو اين دوره زياده ، ولی ديگه به ما آدم ها بی اثر شده ... گويا بايد با تب ساخت خرمالوها دوای درد چشم های تب دار نيست اما يادشون تب رو قابل تحمل تر ميکنه ! یا علی

haft

این شب ها ، وقتی جیر جیری سکوت را به دست ِ باد می سپارد خاطره ، بی هیچ چشمداشتی وجودش را درآغوش ِ ذهنی مشوش رها می کند یادِ اشک ِ برگ ، وقتی که پرنده دیگر نبود پیری ِ درخت وقتی که برگ هم بدون ِحرفی حتی بدون آنکه معنای ِ نگاهی را بفهمد به راحتی ِ گاز زدن ِ یک خرمالوی گس رفته بود و چه حس ِ بدی ست کالی ِ آن را وقتی بفهمی که دیگردیر شده است وقتی که با لذتی نگفتنی آن را گاز زده ای ... اما باز هم فکر ِخرمالوها دل را قِلقِلک می دهد وچه حس ِ خوبی ست مثل ِ وقتی که می فهمی انگار دلت یک جورهایی بازیگوش شده است و باز یه حس ِ دوست داشتنی که فکر می کنم پُر از رنگ ِ خرمالو هاست گرم ِ گرم...

haft

سلام زیبا بود...

امير

درخت ها اگر تنهايند لااقل حنيف هايی هستند که به يادشان باشند. آدم ها چی؟

بهرام ساساني

وبلاگ اوستاشناسی با مطلبی در خصوص پايه های دين زرتشتی به روز شد.

الهه

خاطراتم منو ياد پرتقال ميندازن!! حالا تو رو ياد خرمالو !! جالبه انگار يه ارتباطی بين خاطره و ميوه هست با بارون همنوا شو ولی هم مسير نه! توی شهر پر از دود و ترافيک(که تو اين نامه انگار زشتياشو از ياد بردی ؛من ازين بابت خوشحالم)ولی توی اين شهر قطره های بارون اگه خيلی شانس بيارن فرو ميرن تو خاک خشک و ترکيب منظم و هرس شده ی يه پارکاگه هم يه کمی ...فقط يه کمی بدشانس باشن.......... موفق باشی حنيف