اورا خدا خواندم

دیشب جائی رفتم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

که دلم مرابرد

خانه ای بود گلی

به صاحب خانه گفتم

چرا دیگر خدا به خوابم نمی آید

صاحب خانه تلخندی زد وگفت

چگونه بیاید که بشناسیش

به او گفتم

هر گونه بیاید می شناسمش اوخدای من است

صاحب خانه گریست.دلم گرفت .انگار آسمان هم دلش گرفت

باران تندی آمدوصدای هق هقی... هزار بار آمدم و نشناختی...

حالا دیگر ابرها باریدن مرا نگاه میکنند

روزی شاید

در پس همین باریدنها

بشناسمش

 

/ 21 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آميتيس تنهای ديوونه

ايندفعه خدا همرا با قطرات بارون مياد روسر پسرک ولی بازم پسرک چترشو باز ميکنه و ميگيره رو سرش وباز گريه ميکنه و نااميدانه حرکت ميکنه که بره و زير لب ميگه... ديدی خدا جون من می خواستم ببينمت ولی تو قبول نکردی منو ... ديدی نخواستی خودتو بهم نشون بدی

آميتيس تنهای ديوونه

متاسفانه هنوز آنقدر عاشق خدا نشدم که گند نزنم ديشب موقع خواب اصلا فکر نميکردم توی طوب روز ديروزم گند زده باشم ولی باورت نميشه منی که اشک چشام خشکيده بود بعد مدتها بغضم ترکيد واسم دعا کنيد ... هنوزم نمی دونم کارم اشتباه بوده يا نه ولی اگه بوده منو ببخشه..

آميتيس تنهای ديوونه

آره حنيف جان... مطالبتم خيلی قشنگ بود اميدوارم در پس اين بارانهای پاک و قشنگ که هم ش از طرف اون مياد بتونی حسش کنی و بشناسيش... اگه شناختيش بگو هوای منم داشته باشه... راستی اگه حال نکردی با مطالبم و ديدی خيلی سطحی مجبور نيستی بيای عزيز...

گمگشته

دوست بزرگوار... به گمانم مهمتر از هر چيز آن است که او شما را می شناسد... من هم بروزم... فرصتی يافتيد... سری بزنيد

الهام

وای حنيف !!! عالی بود / شايد گفتنش برای خيلی ها سخت باشه / ولی فهميدنش سخت تره

ترنم

خدا عهد الست /واژه های و پيمانهای قديم عاشقانه / سلام حنیف عزیزاز اين نوشته هات خوشم آمد /ميدونی من درعرفان وادبيات سير ميکنم وتو داری آشنامیشی با درون شاید هم ....؟/؟ از آشناییت خوشحالم

nasrin

اينگونه مطالب مثل يک زلزله ۸ ريشتری ميمونه که يک انسان رو پودر ميکنه. فهميدم اون چيزی رو که بايد می فهميدم.

ميريام

سلام حنیف از اینکه سر زدی،تشکر فراوان. مطلبت خیلی خیلی معرکه است.به این امید که وقتی میاد با عمق وجودمون بشناسیمش. موفق باشی.