نامه بيست و چهارم

سلام مانا

باوركن هنوز نفهميدم اين جوانه ها به چه اميدي دوباره شكوفه مي دهند؟

ماناي من

پير به من گفت:«خورشيد را نگاه كن چه آرام به سمت مسلخ ميرود؟»به پير گفتم:«آخر او كه ميداند چرا؟»گفت:«او به خود نمي انديشد،غروب را خلق ميكند براي ديگران»

ماناي من

يادت هست مادر بزرگ به من مي گفت:«هركس ستاره اي دارد»وبه تو ميگفت:«شهزاده ها با اسب سپيد مي ايند».ماهنوز دنبال قصه هاييم،در حاليكه راوي قصه ستاره اش غروب كرد و شهزاده اش نيامد

ماناي من

حالا اگر چراغ روشن باشد از جلوي آينه رد نمي شوم،اما نه آينه ميشكنم نه چراغي خاموش ميكنم،گناه از من است

/ 9 نظر / 8 بازدید
حسين

جلوي «پيامهاي ديگران» نوشته شده «ايده بدين». بنابراين منم چيزي كه به ذهنم ميرسه بعنوان يك ايده يا نظر مطرح مي كنم. فكر مي كنم ظرفيت اين نامه نگاري ها محدود باشه و نتونه براي مدت طولاني جواب بده. يعني يا از محتواي حرفي كه زده ميشه، كاسته خواهد شد، يا به ورطه تكرار مكررات ميافته. بنابراين بعنوان يك نظر فكر مي كنم بهتر باشه قالبهاي ديگه رو هم امتحان كني.

مهدی ( نغمه عاشقی )

سلام. هرچی فکر می کنم می بينم که تو اين دوره زمونه همه بفکر آمدن شهزاده با بنز سفيدن تا اسب سفيد. پس تو هم دنبال ستاره ای نگرد. چون ديگه اين ستاره های زمينی بوی آسمان نميدن. به من سر بزن. به روز کردم.

زهرا

خوب شد من گفتم كه اپ كني

زهرا

من قول دادم اينجا را بنا به دلايلي كامنت بارون كنم! شرمنده ديگه اين بار قرعه به نام تو افتاد!!

بنت الهدي صدر

کامنت ۵ام : با خوندن اين شعر فقط اين بيت يادم اومد : آينه چون روی تو بنمود راست / خود شکن ، آيينه شکستن خطاست يا علی

بنت الهدي صدر

اينجا بوي " نا " مي ده ! پس " ما " كجا رفته ... . . . گفته بودید انتقاد رو می پذیرید : خیلی سیاه بود ، اما نکته مثبتش اینجاست که که نور چراغ در آن خودنمایی می کند . يا علي

مريم

خورشيد بودن سخته و کار هر ستاره يا سياره ای نيست...با اين حال به غروب خورشيد هم ميشه اين طوری هم نگاه کرد که خورشيد بعد هر غروبی دوباره میاد و همون جا طلوع می کنه و هر غروبش ، طلوع ديگه ای در جای ديگه ايه.پس خورشيد هيچ وقت غروب نمی کنه مگه واسه اونايی که از خورشيد بی زارن...

مريم

اين نوشته ات خيلی تلخ و به قول بنت الهدا سياه بود...

موسي

با خود انديشيد عاشق تر از خورشيد نمي شناسد. هر غروب، با آرزوي طلوعِ معشوقه اش در ضيافت شب، به كام مرگ فرو مي رود. و هر طلوع، با آگاهي از مرگ خود، نور را ارزاني شب زدگان مي كند. خورشيد، مي درخشيد چون رستاخيز را باور داشت. و بَدر كامل را در پسِ هلالي بي جان. با خيال ماه چهره اش افروخته مي شد و آتشِ درونش سوزاننده تر. و اين را خاك صحرا مي فهميد، كه بي واسطه با خورشيد به گفتگو بر مي خاست. خورشيد، به بهاي فرو رفتن در كام مرگ آسمان را با ستارگانْ آيينه بندانِ معشوقه اش مي كرد. ...مجنون با خود انديشيد عاشق تر از خورشيد نمي شناسد، و زيباتر از مرگ در غروب، و شگفت انگيز تر از ضيافت طلوع. و عاشقانه تر از راز فراق...