نامه ششم

سلام مانا

چند شب پيش خواب وحشتناكي ديدم.خواب ديدم حضورم ديگران را اذيت ميكند.احساس كردم مردم اين شهر را نه با كلامم كه با حضورم اذيت ميكنم.پس خواستم كه نباشم كوله ام را خالي كردم و گفتم ميروم تا آن را پر از خودم كنم.آن خودي كه براي ديگران آرامش است و تسكين

ماناي من

نمي دانستم به كدامين سوبايد بروم تا نزديك ده آمدم و آن تپه ده را ديدم كه الياس پينه دوز آن گوساله سامري را به نمايش گذاشته و مردم ده چه ساده به حرفهايش گوش ميدادند خواستم بيايم و مجلس اش را بهم بزنم كه مردي برخواست و گفت:الياس سريعتربگو.فصل درو تمام شده است و بايد براي شكر گذاري برويم

ماناي من

به ده نيامدم .به شهر نيز باز نگشتم.در همان كوير ماندم به دنبال خود بودم و بوته خار استادانه به من آموخت كه زندگي فقط آب جستن نيست زندگي فقط دادن سايه رايگان به مسافر نيست زندگي فقط نوازش بادنيست گاهي بايد سينه سپر كني و سيلي هاي داغ آفتاب را بپذيري وگاهي هم بايد اجازه دهي از ريشه جدايت كنندو باور كن اگر به ريشه دار بودنت ايمان داشته باشي دوباره ريشه ميدهي دوباره جوانه ميزني

ماناي من

خار به من گفت:اي يونس به ميان امتت باز گردو بدان همه مشتري حديث عشق ات نيستند تو شرح عاشقي بگو يا فرهاد مي شوند يا فرهاد كش به هرزه گويي ها دل نبند و گوش فرا نده كه هر كس را محرم اسرار نيست..

حالا ديگر كوله ام خالي نيست .

/ 17 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه

خوب حنيف عزيز نظرمو قبلا راجع به پستت گفتم خودت باش ُفقط همين مهمه اميدوارم که موفق باشی تو اين راه

آميتيس تنهای ديوونه

چه شبها تا سحر نام تو را از دل صدا کردم دلم را با جنون بي کسي ها آشنا کردم نفهميدم چه رنگي دارد اين شبهاي شيدايي که قلبم را فقط با خاطراتت مبتلا کردم چه حسي بود در قلبم شبيه کوچه برفي به راه کوچه برفي ترا از خود جدا کردم نفهميدم که ميميرم نباشي،مثل پروانه تو را من در ته اين کوچه برفي رها کردم چه شبهاتا سحر با قاصدک در خلوتي بي رنگ نشستم مو به موي خاطراتت را سوا کردم به پاي قاصدک بستم صبوري شبيه گل نوشتم روي گل برگش که من بي تو چه ها کردم

حسين

ده يا شهر؟ خورشيد يکسان بر هر دو می تابد و باران به یک اندازه می بارد فقط شايد خاک ده نرم تر باشد و زودتر جريان زلال آب را به آغوش کشد

حسين

اما با جدا شدن از ريشه مخالفم! هميشه بايد مسافر بود و سفر کرد خارها و خوار ها را ديد و آموخت اما مسافر با وجود خانه معنی می شود اگر خانه ای و تعلقی نباشد. هيچوقت سفر و مسافر معنا و مفهومی پیدا نمی کند ...

حسين

اول بايد خانه را يافت ...

خانه ی گمشده در غبار را ...

زهرا

کسی با دعا پاک نمی ماند یعنی چی؟!!!! مگر نه اینکه دعا یک انگیزه معنوی برای رسیدن به خواسته هام است. من اگر گفتم دعا کنید که تا همیشه پاک بماند مسلما این را می دانم که تنها با دعا نمی شه به خواسته رسید باید قدم هم برداشت! باید در قدمی که برداشته می شود قدرت داشت و ان قدرت ناشی از همان دعایی است که من و تو در حق هم و دیگران می کنیم. دعا کنیم تا اراده ای قوی برای همیشه پاک بودن نصیب او گردد!