نامه سی و دوم

سلام مانا

کاش برایم کمی گل می فرستادی،تو که میدانستی این روزها پا به پای هم زیر درختان بهارنارنج قدم میزدیم،کاش برایم کمی گل میفرستادی

 مانای من

می شناسم آدمیانی را که اینجا یا با سر راه می روندیا با دل،آنان که با سر راه می روند دل ندارند وآنان که با دل راه می روند سودایی در سر ندارند...  مانای من  به بالای تپه که میرسیدیم کتابها را می بستیم،چون دیگر نیازی به حکم راه نداشتیم.آنجا می دانستیم که باید پروانه ها را دنبال کنیم،یا آرام چشم بدوزیم به آن زنبور که روی گل می نشیند وچه آرام دل میدادیم به حکم کفش دوزکها...راستی چرا بین ما کسی حکم نمی کند؟یا شاید ما حکم کسی را نخواندیم... 

مانای من

 اینجا هر کس که کتاب دست می گیرد صاحب فتواست،مراقبند قلم شان نشکند،اما چه آسان دل می شکنند،چنان از خورشید می گویند که انگار قرابتی دارنداما ارمغانی جز تاریکی و تنهایی ندارند...  مانای من  بیا دوباره علم اعداد بخوانیم،از شعرها به شاعرهایی رسیدیم که مثنوی تلنبار می کردند وپای عمل که می آمدحکم به تقیه می دادند و مجاور می شدند...بیا دوباره خوان مثنوی ها نباشیم 

 مانای من  

مطرب که آهنگ تازه ای ساز میکرد،ماهم رقصی نو شروع میکردیم،هم خنده بود و هم دست افشانی...ولی اگر اشکی گوشه چشمم می آمد غم دنیا را در نگاهت می دیدم...باور ما اشکهایمان بود که از دل می آمد و گوشه چشممان می نشست...کاش اینجا هم اشکها را باور می کردند  

مانای من

تسبیح پاره شده ام را گره ای دوباره زدم...حالا فقط نام تورا ذکر می گویم

/ 20 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنين

بادرود...اين نامه ی سی و دومت بسيار به دلم نشست معلومست که با دل شکسته اين بار نامه نوشته ای که اين گونه سخنانت بر دل دل شکسته گان می نشيند ای وای«بر آن دل که در او سوزی نيست/ سودا زده ی مهر دل افروزی نيست»بسيار عالی بود من يکی که دوباره رفتم به ديار حافظ و عطر شکوفه های بهار نارنج...دوست دارم با مانا همان بالای تپه بمانم شادباشی دنيا به کام

مريم

بذار اول تکليف تحريم های جدید آمريکا معلوم شه تا بعد ...

بهرام ساسانی

من هم بسيار لذت بردم. کجا اشکها را باور کرده اند که حالا اينجا بکنند دوست من؟

زهرا

انتظار آپ از سی خرداد کشم

موسي

در آستانه ویرانی قلعه افکار، آنگاه که رشته تسبیح خیال از هم می گسلد و دانه های ایّام، به تلخی، از آدمی دور می شوند. در نهایت بُهت، آنگاه که با وعدۀ مایه حیات ناگاه، جام شوکرانت در کام ریخته اند. در نهایت خستگی، آنگاه که پای رفتن نیست و جای ماندن. در لحظه سرد کوچ، آنگاه که کوله بارت مملو از کلوخ های شبلی های روزگار، بر دوش، سنگینی می کند... من می مانم و او و آرامشی غریب

آزاده بشارتی

من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش... بگذار بی سلام بیایم... اجازه بده که نگویم این بار بیشتر و غمگینتر از قبلترها منتظرم... به هرحال... خط بکش رو جای پای/گریه های آخر من با عشق و احترام:آزاده بشارتی

مهدی

سلام . خيلی دير امدم ولی امدم. چيزی تو اين نامه بود که شايد کسی بهش توجه نکرده باشه. در اين قسمت که گفتی : راستي چرا بين ما كسي حكم نمي كند؟يا شايد ما حكم كسي را نخوانديم... به نظر من بازی شما تو حکم خوب نيست. چون اولين چيز توجه به حکم و اگر نتونی با برگه ها خوب بازی کنی حتما می بازی. پس خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش نبماند هيچش الا هوس قمار ديگر