نامه آخر
سلام مانا
حالا دیگر همه کتابهایی را که برایم امضا کرده بودی خوانده ام و تو میدانی که من هیچ قصه ای را دوبار نخواندم .همه قصه ها را تلخ یافتم. چون در انتهایش بی آنکه دوست داشته باشی می خوانی "والسلام"
مانای من
نورها که رنگ باختند،شمعی روشن کردم. من بودم و کتاب کوچک حافظ...تو هم کنارم بودی و به بغضهای نا بهنگامم نام می نهادی...یادت هست کدامین غزل را بغض عشق من نام نهادی؟
مانای من
کاش حالا هم کنارم بودی و باز هم صدای آن نی لبک در گوشم می پیچید،نفس تو که در نی لبک می گرفت آرام می شدم و شروع می کردم به شمردن آن گوسفندان پراکنده که دیگر لب به علفهای روییده روی تپه نمی زدند ،انگار گوشهایشان نوای نی لبک را نشخوار میکرد
مانای من
اینجا ازم می پرسند:تو که دلتنگ او شده ای چرا به ده نمی روی؟چرا برایت نامه ای نمی نویسد؟و نمی دانند حالا سهم من از آن ده تکه ای از آن تپه است که تخته سنگ کوچکی روی آن ایستاده و روی آن درشت حک شده است : مانای من...
