اپیزود سوم

با صدای بوقش بهم فهموند که باید سوار ماشین بشم. شناخته بودمش .اون روز سیزده بدر تو جمع بچه ها بود و حس می کردم جایگاه ویژه ای بین اونها داره.بعد از سلام و احوالپرسی بهم گفت که بهار ازش خواسته که بیاد و منو خبر کنه ، چون با من کار داشته. نادر قیافه اش تو هم بود.با چند جمله درهم و برهم بهم فهموند که خاطر بهار رو میخاد و الان به حضور طلبیده شدن من زنگ خطر رو براش به صدا در اورده و ازم خواست سد این قصه نشم که ایشون هرسدی رو میشکونه. تازه یادم افتاد که بعد از برخورد اون روز سیزده بدر تو پارک ملت من و بهار چند قدمی با هم راه رفتیم و از هر دری صحبت کردیم.احتمالا همون چند قدم حسادت ایشون رو برانگیخته .چاره ای نبود.من هم تمام ضمانتهای شفاهی رو به ایشون دادم و خودم رو بیرون از تمامی باغهای عالم نشون دادم. وقتی که از خیابونهای اصلی رهاشدیم و داشتیم وارد کوچه پس کوچه ها می شدیم انگار فکری به سرش زد

-اصلا یه کاری می کنیم.من بهت زنگ می زنم و تو جلوی بهار با عشوه با من حرف می زنی تا اون فکر کنه که دوست دخترت پشت خطه

داشتم با خودم فکر می کردم ما پسرها گاهی چقدر حقیر می شیم.قبول کردم. شماره منو گرفت و با چشمانی سرشار از امید منو بدرقه کردددددد تا دم در اتاق بهار.

به در کوبیدم و با شنیدن صدای مبهم زیر دخترونه ای در رو باز کردم.پشت یه میز بزرگ و قشنگ با روسری فیروزه ای رنگی که به صورتش میومد ،پشت به پنجره ای که روبه حیاط بود و جریان سیال نور رو تو اتاق هدایت می کرد نشسته بود وخیره شده بود به صفحه ال سی دی روبروش.اخم عجیبی داشت.. انگار داشت با دقت چیزی رو نگاه می کرد.منو گرم تحویل گرفت و دعوتم کرد به دیدن چیزی که اونو خیره کرده بود.بیشتر دوست داشتم می رفتم و از پشت پنجره بیرون رو نگاه میکردم.پیش خودم گفتم خیلی بی سلیقه است که پشت به چنین پنجره ای نشسته . اگه من بودم حتما  میزرو جوری قرار میدادم که گاه خستگی خیره به بیرون می شدم.به حرکت ابرها...چندتا عکس نشونم داد.عکسها خیلی با کیفیت و قشنگ بودند. در جواب "خودت انداختی ؟" عکاس رو یک ژاپنی معرفی کرد. وقتی عکسها تموم شد ازم پرسید

-چطور بود؟

-خوب بود قشنگ بود

-فقط همین؟

- حس می کنم عکاس تو تمام این عکسها داشت یه حرف رو میزد

-چه حرفی؟

-البته این برداشت منه.عکاس سعی کرده تو عکسها در کنار بی نظمی ،نظم رو نشون بده.یا بگه این یکی خالق اون یکیه.مثلا تو اون عکس دریا که از ساحل شروع می شه و به اسمون آبی بی ابر میرسه، آب تو ساحل بهم ریخته و دارای موجه و کف آلوده.اما هرچی از ساحل دورتر میشی دریا رو صافتر و یکدست تر میبینی و حتی آسمون رو همرنگ دریا میبینی.یا تو اون یکی که درختها رو نشون میده.شاخه ها ی پایینی درهم تنیده و توهم و ضخیم هستند اما هرچه بالاتر میری از پیچ و تاب شاخه ها کم میشه ونازک تر میشن و مستقیم رشد میکنند به سمت نور.یا اون عکس که درختهای پاییزی رو نشون میداد، پایین عکس مملو از برگهای خشک پاییزیه اما در بالای عکس تنه لخت درخت با چند برگ تک و توکه.اصرار عجیبی داشته تا عکسها از بهم ریختگی به سمت ثبات حرکت کنه...همین موقع موبایلم زنگ خورد.میشد حدس زد کی پشت خطه

-سلام چطوری؟

-خوبم ممنون

-خره با عشوه صحبت کن

-تو چطوری عزیزم؟

-...

-چرا عزیزم؟

-....

-باشه عزیزم

-....

-مواظب خودت باش خدافس

ازین همه عزیزم که ریسه کرده بودم حالم بد شد.اما فکر نکنم بهار اصلا توجهی کرده بود. چون کماکان خیره به عکسها بود.وقتی دید که من دوباره دارم عکسها نگاه میکنم گفت

-سعید من حس میکنم هرچی تو این عکسها از پایین به بالا میری عکسها خلوت تر میشن.یعنی المان های عکس کمتر میشه. اینجا ما ساحل وصخره رو داریم که سنخیتی با روحیه آب ندارند پس فرم بهم میریزه یا اینجا پایین درخت نور کمتر داریم اما بالا نور بیشتر میشه. این عدم تناسب نور ساختارو بهم ریخته.یا اینجا زمین باعث شده که تراکم برگها این قسمت دیده بشن.اگر زمین نبود این برگها رو اینجا نمی دیدیم

-البته من فکر میکنم درخت با زمین معنی پیدا میکنه و دریا با ساحل.یا بهتره بگم دریا از ساحل شروع میشه و درخت از زمین. من کاری با عکاس و هدفهاش ندارم اما زائد بودن المانهای بهم پیوسته رو قبول ندارم.اما شاید بهتره اینجوری نگاه کنیم که این یک فرایند روبه رشد رو داره نشون میده. یعنی زاده شدن ،در جستجوی راه بودن، یافتن راه و قدم گذاشتن در راه کمال. من حس میکنم شلوغی برای مرحله جستجوی راهه. قطره دودل میان ساحل نشینی و دریایی شدن.شاخه ها میان زمینی و ضخیم بودن یا اسمانی و نازک بودن ....

زیرلب زمزمه کرد

-ره یافتگان در اقلیتند...

وقتی سکوت منو دید ادامه داد

-آدمهایی که دورشون شلوغه سخت تر میتونند راه رو پیدا کنند تا آدمهایی که خلوت بزرگتری دارند. میبینی تورو خدا چندتا عکس چجوری مارو سرکار گذاشته؟

- من که لذت بردم.البته نه صرفا به خاطر عکسها بخاطر اینکه باعث شد کمی فکر کنم.چون این تصاویر رو تو زندگی زیاد دیدیم .اما عکاس هنرمندانه با کنارهم چیدن اینها که تصاویرتکراری زندگی ما هستند،تصویر دیگری خلق کرد،اما اینبار در ذهن ما...

 

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸


آرای اکثریت

این روزها از پس انتخابات دهم، با خود می اندیشم که ما توقع داریم کشتی دموکراسی مارا به کدامین ساحل برساند؟ شاید پرداختن به این موضوع در شرایط ملتهب و منفعل امروزی دردی از کسی دوا نکند، اما اگر باور کنیم که ایران در این سده اخیر، همواره درگیر کنش های اجتماعی زائیده همین دموکراسی بوده است، باورمان میشود که باید از سوالات بنیادین شروع کنیم و دست به بازتعریف دموکراسی بزنیم.

شاید اگر دموکراسی را به معنای "آراء اکثریت" در نظر بگیریم، بیراهه نرفته ایم. یعنی منشی مبتنی بر خواست اکثریت. اما حال باید این اکثریت را دید و شناخت. اگر به "هرم آگاهی" اعتقاد داشته باشیم، خواهیم فهمید که در هر جامعه ای – هر جامعه انسانی – میزان آگاهی افراد جامعه را میتوان به شکل هرمی نمودار کرد که قاعده ای بزرگ و حجیم دارد و هرچه در راستای ارتفاع از قاعده دور شویم، کوچک و کوچک تر میشود. من فکر میکنم میزان آگاهی تمامی جوامع انسانی را میتوان به همین شکل درنظرگرفت. در تمامی جوامع رفتن به سمت رشد و تکامل متضمن بسیاری از مسائل است. سخت کوشی، ممارست، پشتکار، میزان دسترسی به اطلاعات آزاد،امکانات و رفاه نسبی، تحقیق و جستجو، تحصیلات و ... همه و همه باعث میشود تا طبقات متفاوتی ازانسانهابا میزان های آگاهی متفاوت در میان جوامع شکل بگیرد که این طبقات نیز به تبع مقدار رشد آگاهی خود اندک و اندک تر می شوند.

دوباره به تعریف دموکراسی یا همان "آراء اکثریت" بازمی گردیم. انتخاب اکثریت یک جامعه انسانی مبتنی بر نیازها و خواسته های اوست. حال اگر جامعه قاعده بزرگی داشته باشد، آرای آنان نیز قطعا به سطح قاعده نزدیک تر است. چرا؟ من برخی دلایل آن را برمی شمرم. نخست آنکه اهالی قاعده زودتر فریب میخورند (فقر آگاهی) و به راحتی میتوان آنها را از پس یک شایعه یا دروغ، له یا علیه کسی تحریک کرد. دوم آنکه همان فقر آگاهی باعث میشود تا از رفاه کمتری برخوردار بوده و هر شعاری که متضمن رفاه بیشترشان باشد، باور کنند. همین دو علت، صور مختلفی می یابد که شاید به جد بتوان آنها را از آفات دموکراسی دانست.

همانطور که از تعریف دموکراسی برمی آید، برنده هر انتخابی در سطح یک جامعه کسی است که بتواند اکثریت را با خود همراه کند، لذا نیاز به تسلط بر این طبقه دارد. اگر باور کنیم که یک نیاز یا خطر مشترک، توده را با هم همراه می کند، لذا همیشه میتوان با استفاده از این شگرد، توده را با خود همراه ساخت که نمونه های تاریخی مثبت و منفی بسیاری میتوان در این خصوص برشمرد. شعارهای نژاد پرستانه هیتلر و آرمان شهر او که دغدغه آن روزهای آلمانیها و برخی اروپائیان بود و در نهایت منجر به جنگ جهانی دوم گردید را میتوان مثالی سیاه و حرکت امام خمینی با شعار "اسلام در خطر است" در انقلاب اسلامی 57 از نمونه های سپید این حقیقت دانست. لذا همواره شناخت دغدغه اکثریت راهگشای انتخاب شدن است. بدین ترتیب شاید هر روز و هر ساعت روش نوینی در جهت جلب نظر این اکثریت ابداع شود که متاسفانه بر اصلی جز "عوامفریبی" مبتنی نیست. این آفت را تنها زمانی میتوان برطرف ساخت که اکثریت به مرور زمان و همگام با رشد تکنولوژی، ملزم به توسعه آگاهی های خویش گردد یا اینکه نسلی عوض شود و فضای تنفسی مدرن تر و آگاهانه تر از پیش ایجاد گردد. در این شرایط، اکثریت آگاه، انتخاب آگاهانه تری خواهند داشت و قطعا در برابر هرگونه عوامفریبی موضع خواهند گرفت. الزاما منتخبین زاده شده از انتخاب این ملت نیز افراد آگاهی میباشند و دیگرانی هرچند باتجربه، ممکن است از دایره انتخاب اکثریت خارج گردند. لذا در این شرایط دموکراسی میطلبد که این دیگران با تجربه، در برابر سیل آگاهی مردمان، یا دایره قدرت را ترک گویند یا منش آگاهانه تری در پیش گیرند که ارضاء کننده نیاز این اکثریت باشد و البته بیراهه ای هم وجود دارد و آن باقی ماندن بر مسند قدرت به مدد جبر و زور و به بهای از کف رفتن مشروعیت است، مشروعیتی که براساس اصل دموکراسی، از بطن اکثریت برمی خیزد.این بیراهه غایتی ندارد جز دیکتاتوری...          

 

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :دموکراسی و تگ های این مطلب :آرای اکثریت و تگ های این مطلب :انتخابات ایران و تگ های این مطلب :هرم آگاهی


این انتخاب ما نبود

صبوری کردم تا بیست و چهار ساعت از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری دوره نهم بگذرد ، تا عصبانیت و خشمم فروکش کند.اما هرچه گذاشت وقاحت روبه فزونی نهاد و این نتیجه بیشتر منتصب به مردم شد.مردمی که همزمان با پخش تشکر هزاران باره حکام، در حال کتک خوردن و فرار از گارد ویژه بودند . دراین بیست و چهار ساعت فهمیدم چه چیزی باعث می شود جوانان فلسطینی عبث وار سنگ در دست بگیرند و سربازان تا دندان مسلح اسرائیلی را سنگباران کنند...بگذریم ازین حرفها که حتی تکرارش هم برایم دردناک است.اما برخود فرض می دانم تا اینجا بنویسم تا ثبت شود برای همیشه.

می خواستم در قالب نامه ای برای مسئولین بنویسم اما هیچ یک را مخاطب شنوا و فهیم نیافتم.پس برای نسلهای آینده می نویسم که نکند مارا برای چنین انتخابی ریشخند کنند.وقتی مبارزات انتخاباتی شروع شد دلخوش شدیم به همین کاندیداهای بلند و کوتاه موجود که هریک با برنامه ای نیم بند وارد میدان شده بودند.همه این برنامه ها بهانه بود .هم برای کاندیدا و هم برای مردم.ببخشید که مردم مردم می کنم .نکند مرا به انحصار طلبی متهم کنید . اما باور کنید که این اعتقاد اکثریت بود. مردم از هاله نور خسته شده بودند.مردم از رییس جمهوری که توهم دزدیده شدن داشت خسته شده بودند.مردم از رییس جمهوری که کشور را وقف انرژی هسته ای کرده بود و باقی صنایع را رها کرده بود خسته شده بودند. مردم از سنگ فلسطین به سینه زدن خسته شده بودند.مردم از نفی هولوکاست که کل دنیا به وقوع آن صحه گذاشته خسته شده بودند.مردم از رفتن به سمت محواسرائیل خسته شده بودند. مردم از توهین به رییس جمهورشان در اجلاسی که در سطح رایزنان فرهنگی کشورها بود خسته شده بودند.

 ما خسته شده بودیم و یک روز شبیه روزی که گذشت پای صندوق های رای رفتیم تا به مردی برای تمام فصول بگوییم نه...بگوییم ما کسی را که سیب زمینی مجانی می دهد نمی خواهیم.ما کسی که بعنوان سهام عدالت پول به حسابمان واریز می کند نمی خواهیم.ما تورم بیست و چند درصدی نمی خواهیم.ما دوست ملت اسرائیل نیستیم.ما پاسبان دزدگیری که شب انتخابات بیدار می شود نمی خواهیم . ما می خواهیم درآمد نفتی صرف رشد کشور در جهت اقتصاد و صنایع شود نه مثل صدقه بین دهک پایین جامعه تقسیم شود و ازبین برود.ما می خواهیم با تمام کشورهای دنیا دوست باشیم و دشمنی نکنیم.کشوری مستقل بسازیم تا در روابط با دیگران احساس استثمار نکنیم.اینها را نوشتم تا بدانید که ما چه خواستیم و در نهایت چه شد.نوشتم تا بدانید که ما تمیز میدادیم درست و غلط را...اما نشد.به دوستی گفته بودم که اگر نامزد دلخواهم که نامزد قاطبه ملت ایران بود رای نیاورد ،صفحه انتخابات شناسنامه ام را پاره می کنم.صفحه ای که هفده مهر انتخاباتی تا به امروز خورده بود.اما صد افسوس که نمی شود چنین کرد.اما به مقدساتی که می پرستم سوگند می خورم که این هفده هرگز هجده نخواهد شد.به دو دلیل رای نمی دهم.اول آنکه این انتصاب فاحش، نشان داد که انتخابات جنبه فرمایشی داشت و دوم اینکه اگر به واقع در ایران بیست و پنج میلیون نفر با چنین تفکری زندگی می کنند پس این تفکر همیشه پنجاه و یک درصد رای خود را دارد و حضور و عدم حضور من تغییری را در چنین تفکری ایجاد نخواهد کرد.شاید سده بعدی و نوادگان ما کاری بکنند...

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :انتصاب و تگ های این مطلب :رییس جمهور ایران و تگ های این مطلب :انتخابات ایران


نامه سی وهشتم

سلام مانا

وقتی سرما، لرز را به تنم هدیه می‌کند و چشم‌هایم از تعقیب پرستوهای مهاجر به وجد می‌آید، دلم هوای ده می‌کند. بوی دود، بوی برگ‌هایی که می‌سوختند و ما که ایستاده بر خاکستر آنها گرم می‌شدیم.

مانای من

یادت هست باران که می‌بارید  گلدانِ شمعدانی مادر‌بزرگ را زیر باران می‌بردیم. می‌خواستیم هوا بخورد. اما انگار داشتیم غسل تعمید آسمانش می‌دادیم. آن وقت ما نیز با او خیس می‌شدیم و شاید پاک... و بعد او را می‌گذاشتیم پشت همان پنجره کوچک خانه مادربزرگ تا از پس شیشه‌های رنگینش - پابه پای ما - ریزش باران را رنگی ببیند. باران‌های اینجا سراسر خاکستری است...

مانای من

راستی هنوز هم طبق عادت سردم که می‌شود پای سفره، نان خرد می‌کنم برای کبوترها. کبوترهای اینجا قفسی‌اند و کمتر از ارزن نمی‌خورند. من هم نان‌های خرد شده‌ام را روی زمین‌های خیس می‌ریزم. شاید گنجشکِ راه گم کرده‌ای، پرنده زخمی از تیری یا مرغکی بازیگوش آنها را بیابد و بخورد. شاید هم به خاک فرو رود و درخت نان بروید.

مانای من

این روزها دارم آیة الکرسی را از بر می‌کنم. گاهی  که خسته از شعرها می‌شوم زیر لب زمزمه می‌کنم :الله لااله الاهوالحی و القیوم...

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧


نامه سی وهفتم

سلام مانا

امروز وقتی از سراتفاق تکان سرشاخه های درختان بلند را دیدم یاد رقص دخترکان ده افتادم . در ده آهنگی نداشتیم اما انگار آهنگی در آنها جاری بود.

مانای من

قبل از آمدنت روی تپه می نشستم و سرک می کشیدم به آن خانه کاهگلی که از پس دیوارکوتاهش می شد رقص دخترکان بالغش را دید . دختری در میان می رقصید و دخترکان دست زنان دور او می چرخیدند.دوست داشتم بدانم آن دختر چه زیرلب زمزمه می کندکه اینگونه اغوا می شود.

مانای من

تو که می آمدی سرک کشیدن ممنوع بود ، نمی خواستم حواسم جای دیگری باشد.کاش می توانستیم باهم نگاه کنیم،شاید آن وقت به من از آن زمزمه ها می گفتی...

مانای من

فصل سرما که شروع می شد ما می ماندیم و نیمه های آشکارمان...انگار دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشتم.چون نه رقصی بود، نه زمزمه ای نه اغوایی...

 

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧


نامه سی و ششم

سلام مانا

دیرشد این نامه ،میدانم.فراقت عجیبی میان دل و دست بود،پس صبوری کردم

مانای من

این روزها گلویم درد میکند و تو میدانی که پیغام این درد سه روز تب است و دست آخرهم آش سرکه...آش سرکه مادربزرگ یادت هست؟ سه روز سخت  در انتظار یک پیاله آش...آش سرکه هم که میدانی یعنی پایان همه پرهیزها.

مانای من

مادربزرگ همیشه تورا بانو صدامیزد و مرا پسرک و چقدر کودکانه تحقیرمیشدم مقابل تو، اما هرازگاهی مرادرآغوش میکشید و میبوسید و برایم قصه مردان بزرگ را میگفت.وقتی تو میامدی و مرا در آغوش مادربزرگ میدیدی با نگاهت تحقیرم میکردی و من هیچوقت از آغوش مادربزرگ بخاطر تحقیر نگاه تو نگریختم و همیشه پسرک او باقی ماندم

مانای من

هنوزهم هرازگاهی جانماز مادربزرگ را بو میکنم،هنوز بوی آغوش اورا میدهد،بوی گل نرگس...

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧


نامه سی و پنجم

سلام مانا

آری منم: دوباره برای تو می نویسم و بهانه ام سفر از آن شهر شلوغ است.حالا از جائی دیگر و از شهری دیگر برایت می نویسم

مانای من

یادم مانده که آن وقتها وقتی روی تپه دراز می کشیدیم و خیره به ستاره ها می شدیم،اگر من صدایت میکردم با اخمی میگفتی:امیدوارم بهانه خوبی داشته باشی برای شکستن این سکوت...بهانه من شنیدن صدای تو بود...راستی چرا بهانه ها تغییر نمی کنند؟

مانای من

آن شب ها به آسمان که خیره می شدی،برق عجیبی در نگاهت بود.آن لبخند که روی لبانت نقش می بست باورم می شد که انگار با کسی در آسمانها حرف می زنی.با خنده می پرسیدی:آیا این ستاره ها زیباترازمن نیستند که اینگونه بمن خیره شده ای؟و من می گفتم:آری زیبا ترند...و آن وقت من هم خیره میشدم به تصویر تو در آسمان...

مانای من

دلم برای تمام آن شبها،تمام آن ستاره ها و تمام آن لحظات تنگ شده است

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧


صدف دریا

.Aآفتاب بی رحمانه بر تن درخشان دریا میکوبد و کودکان بازیگوش بی تفاوت تن به دریا سپرده اند و من دراین گوشه دلم موج می خواهد...موج

.Bکافی استکه چنگی به زمین گرم زیر پایت بزنی، تا وسط ریزپلانکتونهایی که زیر پایت وول میخورند،لای ماسه های نرم،صدفهای مارپیچ و رنگینی را پیدا کنی که تا ابد قصه امواج را در گوش هایت زمزمه کنند.

.A آری حق باشماست ،ما ایرانیها موج نمی سازیم اما پشت صدای موج نماز می خوانیم

.B صدف،تنها راوی موجهای آمده و رفته است.برای قصه تازه گفتن،باید قصه های قدیمی را گوش کنی

.A گوش فرا دادن به صدف توراسرشار از رفتن و دیدن دریا میکند.تو از دریا موج می خواهی ،نه صدای موج...

.B گاهی فقط تلنگری لازم است تا این فنر فشرده جهشی بزرگ رابه تو هدیه کند.صدای موج مثل طنین دف به من شور بودن ورفتن میدهد.

.A آری چنین است،سرشار از رفتن و رسیدن...جامیخوری وقتی میفهمی موج از دریا نیست.از رسیدگان وبه دریا زدگان است.این چنین استکه یاد آنها در صدف جاودانه می ماند.

.B شاید از همین روست که از دل صدف هم صدای موج می آید هم انگار تورا می خواند.انگار باورمان می شود که از ما "تنها صداست که می ماند"

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧


کل کل خدا با من

این اتفاق امروز افتاد که خوندنش خالی از لطف نیستمن یکشنبه ها  درس "معادلات دیفرانسیل" دارم که این هفته نتونستم یکشنبه برم و مجبور شدم امروز که پنج شنبه بود برم.کلاس معادلات ما حدود یک ساعت و نیم طول میکشه که یک ساعت اول به حل تمرین و مابقی هم به تدریس درس جدید سپری می شه.همیشه برای حل تمرین استاد داوطلب می طلبید و همیشه هم داوطلب برای حل تمرین داشتیم. تا امروز که استاد اول کلاس داوطلب خواست و کسی داوطلب نشد.استاد با لحنی تهدید امیز گفت "اگر کسی نیاد از روی لیست میخونم ها".باز هم کسی داوطلب نشد.من با خنده به بچه ها گفتم"دلم براتون می سوزه،من که اسمم تو لیست نیست،الان اسماتون رو می خونه".استاد که تهدیدش کارگر نیوفتاده بود پوشه اسامی رو از کیفش دراورد و باز کرد و اسم من رو بعنوان اولین اسم خوند.چشمام زد بیرون.دستم رو بردم بالا.استاد گفت:" بیا تمرین حل کن."گفتم:"استاد امادگیشو ندارم." گفت:"منفی میدم ها..." گفتم:" خب استاد بلد نیستم...". استاد منفی رو داد و شروع کرد به خوندن بقیه اسامی . بچه ها ،هرکس که کری خونی منو شنیده بود از روی  شیطنت یه خنده ای بهم میکرد تا اینکه استاد بعد از من اسم ده نفر رو خوند که انگار همه غایب بودن.تازه دوزاری من افتاد. دستم رو بالا بردم و گفتم : "استاد  انگار دارید اسامی رو اشتباه میخونید.شما دارید از رو لیست یک شنبه ها می خونید ،امروز پنج شنبه است."استاد هم  نگاهی به لیست کرد و گفت:"اره راست میگی."این جمله استاد با خنده و ریسه بچه ها همراه شد.چون ماحصل این اشتباه استاد یک منفی برای من بود که خیلی به خودم مطمئن بودم...

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧


شراب

لیلی پرسید:چرا شراب؟
مجنون پاسخ داد:دوست داشتم شراب شاهد عشق مان باشد...
لیلی پرسید:چرا شراب؟
مجنون پاسخ داد:مستی راستی میاورد...
لیلی پرسید:پس چرا عشق؟
مجنون پاسخ داد:در عشق راستی است.
لیلی پرسید: میان عشق و شراب چیست؟
مجنون پاسخ داد:ایمان.
لیلی پرسید:شراب و ایمان؟
مجنون پاسخ داد:باور یک ایمان.
لیلی پرسید:اهای نویسنده توکه به دست مجنون شراب میدهی پس چرا می نویسی لیلی؟پس چرا می خوانی لیلی؟
مجنون و نویسنده سکوت کردند ،شراب قیام کرد،راستی آمد.لیلی و مجنون ازهم جدا شدند.
مجنون در مسیر روی درخت نوشت:آن دخترک عاشق نبود.
لیلی در مسیر خود نوشت:او مجنون نبود...
نویسنده هم دیگر کتاب لیلی و مجنون را بسته بود

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧


وسط

وسط یک کوچه،وسط یک روز،وسط یک شهر

دستم رو زدم زیر چونه ام و فریاد زدم"باران".یه تاکسی جلوی پام ترمز کرد و شیشه سمت شاگرد رو کشید پایین و پرسید:"آقا تاکسی می خواستید؟" به آرامی خم شدم و گفتم:"نه عزیزم،باران را صدا کردم."نگاهی مرموزانه به اطراف کوچه انداخت وچشمکی به من زد و گفت"خوش باشید" و بعد گاز داد و رفت.دوباره دستم رو زدم زیر چونه ام و فریاد زدم "باران" .دختری که داشت از کوچه رد میشد با ادا و اطوار خاصی از توی کیفش  چتر مشکی اش  در آوردوباز کرد و روی سرش گرفت و به راهش ادامه داد.نمی دونم چرا عینک دودی شو برنداشت.دوباره فریاد زدم "باران".صدای زن همسایه رو شنیدم که از تو خونه شون داد زد:"نیلوفر، انگار بارون گرفته برو رختارو جم کن."اومدم دوباره فریاد بزنم...صبرکردم...سکوت کردم...کسی نپرسید چرا...من هم نگفتم.

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧


عاشقانه ها

نرم چون کودک

تند چون باران

می چرخم و می چرخم

و می بینم

غم به سان خورشید

می درخشد در آسمان من

و سایه ای نیست

اما هنوز نمی دانم چرا

در پس تمام جمله های زرد

یک اما میگذارم

و پشت آن تمام ایمانم را

آیا میرسد روزی که

آن خورشید غروب کند

یا پشت اما های من خالی می شود؟

چه اجتنابی میکنم

از این پیرزنان موعظه گر

که چه فرتوت وار

زیر سایه این خورشید

نسخه ایمان می پیچند

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦


جرم رفتن

عزم قاف کرده بودم

چیزی نبود جز

یک دلتنگی ساده

و نیازی

به دیداری دوباره

***

کوه قاف بلند بود

بلندتر از همیشه

در کمرکش کوه

هرآنکه در راه بازگشت بود

برحذر میداشت از رفتن

- چیزی نبود جز تلی خاکستر

- بازگرد که خانه خالیست

ماندن از راه نیمه رفته

در قاموسم نبود

به راه افتادم

ولی انگار چیزی را جا گذاشتم آنجا

***

دوقدم مانده به انتهای راه

لختی ایستادم

چون میدیدم

چیزی از من نمانده است

جز همین دوگام

بیزار بودم از تعلیق

بازهم نماندم...

***

آن بالاققنوس را دیدم

خفته در آتش

بال میزد و پر میسوزاند

اما چونان خفتگان...

خیره به او..

یاد صحبت رفتگان...

امید به رسیدن...

ایمان به رفتن...

***

در راه بازگشت

به آنان که شوق دیدار

امید راهشان بود

گفتم:

اگر در دل ققنوس داری

سفر قاف نرو...   

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦


پاکتی بی آدرس

سلام

نمی دانم چرا دوست دارم بازهم برای تو بنویسم که انگار جز برای تو نوشتن را بیهوده می یابم.دیر زمانی استکه چون قلم شکستگان سکوت خویش را نجوا می کنم و تنهایی ام را نشخوار.قلم را ستایش می کنم و در دست می گیرم اما دیگرچیزی برای گفتن ندارم و امیدی برای شنیده شدن.پس بیهوده می نویسم و می خواهم این چند برگ بماند یادگاری از این روزهای سرد...

تنها چیزی که نگاه مرا روز اول از همه گرفت و برتو ماند، آرامشت بود ، خیره نگریستن های دور دستت و آن نگاه سنگینت وقتی به چشمهایم خیره می شدی...چه زود محتاج آن نگاهها شدم و چه زود در کنارت آرام شدم...هرچه بیشتر آرام می شدم .بیشتر یقین پیدا میکردم که همیشگی نیست،نه آرامش همیشگی بود نه تو ماندنی...اما در کنارت، بودنی را حس میکردم دست نیافتنی.مانوس زنگ کلامت بودم و مسحور رنگ صدایت...وچه آسان میان زنگها و رنگها بازی میخوردم...آری دامان من ناپاک بود و هرزه گردی بیش نبودم که تو آمدی و با نگاهت به من تقدس بخشیدی...امامن طاقت آن لباس صوفیانه را نداشتم و سجده های گاه و بیگاه تو را در مقابلم تاب نیاوردم...آری برای تو عریان شدم و خواستم تا تو مرا آنگونه که هستم ببینی...برایت از آدمیان گفتم ،از آنانیکه روزگاری هم خوابه شان بودم و محرم خلوتشان.از مکر و حیله آدمیان گفتم،از برق نگاه های حریصشان...از دوستت دارم های دروغینشان...وتو هشیارتر می شدی و بزرگتر و بالاتر رفتی و هرچه بالاتر رفتی من در نگاهت سقوط می کردم و شادمان بودم از اینکه تو در اوجی که من عاشق پروازت بودم...آری هر انچه در چنته داشتم برای تو واگویه میکردم ...تنها برای تو عریان می شدم و می دیدم که در نگاه تو از خانم کوچولوی دوست داشتنی تبدیل می شدم به موجودی غیر قابل اعتماد...اما خرسند بودم که تباهی من،شکوه توست و به همین قانع بودم...حالا آفتاب زده است و همه هم خوابگان دیشب جلای بستر کرده اند و من نیز بی هیچ آرایشی در پی آنم تا عریانی خویش بپوشانم و از این بستر بگریزم.حالا دستهای من خالی است و تنها از تو،ای قدیس من می خواهم تا برایم دعا کنی بستری بیابم تا این آتش درون رابرای همیشه خاموش کنم.

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦


پیرمرد خراط

مقصد هدف نیست

همه چشمها خیره به دستهای چروکیده پیرمرد بود که توی کلبه متروکش تو قلب جنگل داشت با وسواس عجیبی خراطی میکرد.بچه ها که دورتادور اورا گرفته بودند انگار منتظر چیزی بودند،کلامی ،جمله ای...انگار آخر قصه را باور نکرده بودند.یکی از بچه ها پرسید:قصه های مانا تمام شد؟ پیرمرد گفت:آری...کودک ادامه داد:پس قصه دیگری برایمان بخوان...گفت:قصه دیگری بلد نیستم...بعد بلند شد وصورتک خراطی شده ای را روی طاقچه گذاشت...یکی از بچه ها پرسید:پس حنیف چه شد؟پیرمرد گفت:آنجاست روی طاقچه...کودک گفت :اوکه ماناست...پیر گفت:حنیف هم ماناست...کودکی از گوشه اتاق نزدیک شومینه پرسید:این چه رسمی است که می نشینی و هزاران چهره را خراطی میکنی و به تک تک آنها چیزها می آموزی.سپس قصه را شروع میکنی و با شروع قصه تک تک آنها می شکنند و خرد می شوند و آخر قصه کلبه ات پر میشود از خرده صورتکها...خرده صورتکهایی که تنها شعله های این شومینه را برافروخته تر میکنند.آیا نمی خواهی این رسم را تمام کنی؟نسازی تا نشکنند...پیر لبخندی زد و گفت:میدانم آنچه را نمی دانید...

 

 

 

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸٦


نامه آخر

سلام مانا 

 حالا دیگر همه کتابهایی را که برایم امضا کرده بودی خوانده ام و تو میدانی که من هیچ قصه ای را دوبار نخواندم .همه قصه ها را تلخ یافتم. چون در انتهایش بی آنکه دوست داشته باشی می خوانی "والسلام" 

 مانای من

  نورها که رنگ باختند،شمعی روشن کردم. من بودم و کتاب کوچک حافظ...تو هم کنارم بودی و به بغضهای نا بهنگامم نام می نهادی...یادت هست کدامین غزل را بغض عشق من نام نهادی؟

 مانای من

 کاش حالا هم کنارم بودی و باز هم صدای آن نی لبک در گوشم می پیچید،نفس تو که در نی لبک می گرفت آرام می شدم و شروع می کردم به شمردن آن گوسفندان پراکنده که دیگر لب به علفهای روییده روی تپه نمی زدند ،انگار گوشهایشان نوای نی لبک را نشخوار میکرد  

مانای من

 اینجا ازم می پرسند:تو که دلتنگ او شده ای چرا به ده نمی روی؟چرا برایت نامه ای نمی نویسد؟و نمی دانند حالا سهم من از آن ده تکه ای از آن تپه است که تخته سنگ کوچکی روی آن ایستاده و روی آن درشت حک شده است : مانای من...

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦


نامه سی و سوم

سلام مانا

 هیچگاه فکر نمی کردم روزی برسد که برای نوشتن نامه برای تو به دنبال کلامی نو بگردم.انگار هر آنچه باید را گفته ام  

مانای من

چه ساده زیستیم و به چه کم قناعت کردیم،یک امامزاده که همیشه محو نور سبزش می شدیم.یک تپه که مشرف به امامزاده بود و قرار ما،یک من یک تو...راستی آدم های کوچک دنیای کوچکی دارند که هر چیزحقیری خوشحالشان می کند

 مانای من

اینجا بزرگ است و امامزاده زیاد دارد،اما نمی دانم چرا نور سبز این امامزاده ها پهنای هیچ تپه ای را در خود فرو نبرده.اینجا به زیارت که می روم درونم خالی می شود،انگار گم می شوم.انگار خود را به بازی می گیرم و چه تلخ می شوم با خود...دور که می شوم باز هم من می شوم بی خود...

مانای من 

 تپه های اینجا هم شلوغ است،انگار تفاوتی نیست میان قرار ما و قرار دیگران.تپه ها پر از نجواست،پراز حرفهای گفته و حرفهایی که نباید گفت و چه قرارهایی که پنهان ماند...اما من روی هیچ تپه ای قرار نداشتم،حالا هر تپه سبزی که می بینم که کنارش درخت کهنی روییده بیقرار می شوم...

 مانای من 

 دور از تو با نام تو آرامم،بر من ببخش اگر از تو دورم،چون نمی خواهم نا آرامت کنم...دیدی من بی تو چقدر حقیرم،پس با من مهربان باش

 

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦


نامه سی و دوم

سلام مانا

کاش برایم کمی گل می فرستادی،تو که میدانستی این روزها پا به پای هم زیر درختان بهارنارنج قدم میزدیم،کاش برایم کمی گل میفرستادی

 مانای من

می شناسم آدمیانی را که اینجا یا با سر راه می روندیا با دل،آنان که با سر راه می روند دل ندارند وآنان که با دل راه می روند سودایی در سر ندارند...  مانای من  به بالای تپه که میرسیدیم کتابها را می بستیم،چون دیگر نیازی به حکم راه نداشتیم.آنجا می دانستیم که باید پروانه ها را دنبال کنیم،یا آرام چشم بدوزیم به آن زنبور که روی گل می نشیند وچه آرام دل میدادیم به حکم کفش دوزکها...راستی چرا بین ما کسی حکم نمی کند؟یا شاید ما حکم کسی را نخواندیم... 

مانای من

 اینجا هر کس که کتاب دست می گیرد صاحب فتواست،مراقبند قلم شان نشکند،اما چه آسان دل می شکنند،چنان از خورشید می گویند که انگار قرابتی دارنداما ارمغانی جز تاریکی و تنهایی ندارند...  مانای من  بیا دوباره علم اعداد بخوانیم،از شعرها به شاعرهایی رسیدیم که مثنوی تلنبار می کردند وپای عمل که می آمدحکم به تقیه می دادند و مجاور می شدند...بیا دوباره خوان مثنوی ها نباشیم 

 مانای من  

مطرب که آهنگ تازه ای ساز میکرد،ماهم رقصی نو شروع میکردیم،هم خنده بود و هم دست افشانی...ولی اگر اشکی گوشه چشمم می آمد غم دنیا را در نگاهت می دیدم...باور ما اشکهایمان بود که از دل می آمد و گوشه چشممان می نشست...کاش اینجا هم اشکها را باور می کردند  

مانای من

تسبیح پاره شده ام را گره ای دوباره زدم...حالا فقط نام تورا ذکر می گویم

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦


نامه سی و یکم

سلام مانا 

 خوشا به حالت که می دانم غرق بوی بهار نارنجی و زیر درختان پرشکوفه خاطرات خزان زده را مرور میکنی،از طرف من به آن کاج همیشه سبز بگو اینقدر دلواپس این درختان پر شکوفه نباشد،اینان مادران زمینند،به مهربانی برگ میدهند،با شکوفه فخر میفروشند و میوه ها را مایه کمال خود میدانند.به کاج بگو اینقدر زیر گوش اینان از خزان نگو،اینان خزان را دوست ندارند. 

مانای من

یادت هست ازت پرسیدم:« چرا هیزم شکن به درختی تبر میزند که روزگاری زیر سایه اش خسبیده و از میوه اش خورده؟»و تو میگفتی:«آن درخت با ریشه هایش آب را میدزدد برای میوه هایش...اجاق خانه هیزم شکن سرد است.اوطعنه ها را می شنود غرولندها را به جان می خرد،اخم میکند و داد میزند ...میدانی چرا؟چون طاقت اشکها و لرزهای کودکانش را ندارد.تو خود بارور که شدی می فهمی که زندگی مبارزه ای نا برابر است...».نمی دانم بارور شده ام یا نه اما نا برابریها را دیدم و دلم شکست و دوستان نگذاشتند شکایتی کنم،اما تو بدان من شکایت دارم،دادرسی میخواهم...

مانای من

 یادت هست در فصل شکوفه ها به نماز که می ایستادم تو در قنوتم گل یاس می ریختی ومن در سجده همه را روی سجاده.سلام نماز را که می دادم اخم میکردم که نمازم را باطل کردی و تو میخندیدی و می گفتی: «مگر گل یاس تورااز چه غافل کرد و یاد چه انداخت؟ و وقتی بغض پنهان مرا میدیدی می گفتی:نترس...ثواب بغض تو از نمازت بیشتر است.چون تو دلتنگ بانوی نمازمی شوی.هموکه خواست صدای منادی تا همیشه بماند... »حالا بوی یاس می اید،کاش کنارم بودی.

مانای من 

 اینجا حدیث از بر میکنند و جواب سلامت را وقتی می دهند که مطمئن می شوند جمله ای در مزمت ان نیامده...و تو آن زمان خنده ات می گیرد که می بینی متن زیر تفسیر گم می شودوعاشقان در مسیر رسیدن به جای انکه رسوا شوند عاقل می شوند...ولی میدانم اگر بودی نمی خندیدی،اما بیا وبرایم از مناجات شمع بگو...از راز پروانه...راستی چرا پروانه بال سوخته تا آخر،تا سحر کنار شمع می ماند؟

 

 

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦


نامه سی ام

سلام مانا 

 هیچ کلمه ای نیافتم برای آغاز این نامه،یادم آمد که قراری با هیچ کلامی نداشتم و هیچ کلامی برایم قراری نیاورد.حالا فقط نام تو بی قرارم می کند... 

مانای من 

 گفته بودی ستاره ها را بنگر...نگاهم به ماه افتاد چقدر قشنگ می خندد...او هر آنچه دارد بی منت به زمین می بخشد و زمین چه سنگین با سایه اش کمر ماه را می شکند...  

مانای من

  باد مرا باخود به کوه بلند بالایی بردوآنجا گلی دیدم عجیب آرایش کرده بود.در کنارش هیچ ندیدم.تنها بود و نگاه خندانش به آسمان...به قله که رسیدم در کنارم هیچ ندیدم...یک من بود ،یک خستگی ویک شادی کور از رسیدن...به آسمان نگریستم،عجیب آرایش کرده بود.

مانای من 

 این نامه با هیچ شروع شد و شاید هیچ نداشت.چون برایم یک صورت آفتاب سوخته ماند و سرزنش دیگران که چرا بی سایبان سفر آفتاب می روی...و کس ندانست که برای رسیدن باید سوخت...آتشی مهیا کن،چوب خشکها عزم شدن دارند...   

  
نویسنده : سعید کبیرمختار ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦



امکانات جانبی